/
این نوشته تلاشی است برای فهم وجه اشتراک میان وجوه رفتارهای فرهنگی و سیاسی و اجتماعی در جامعهی امروزمان. برای نشاندادن پیوندهای یکپارچهی میان این وجوه گوناگون، که شاید متکثر و متخالف به نظر آیند اما در واقع چنین نیستند، اصطلاح «جامعهی نمایش» را برگزیدهام، هرچند خود را مقید به کاربرد خاصی از آن نمیدانم. «جامعهی نمایش» اصطلاحی است که «گی دوبور» از آن برای توصیف سرمایهداری غربیِ در حال گسترش استفاده میکند. او با دخل و تصرف در عبارت کلیدی مارکس در سرمایه جامعهی نمایش را چنین توصیف میکند: «تمام زندگی جوامعی که در آنها مناسبات مدرن تولید حاکم است، به صورت انباشت بیکرانی از نمایشها تجلی مییابد. هر آنچه مستقیماً زیسته میشد، به بازنمود تقلیل مییابد.»
جامعهی ما جامعهی نمایش است. ازآنرو که همه چیز در آن به کالا به مثابهی تصویر و برای تصویر بدل شده است. اگر هم تاکنون نشده به زودی خواهد شد. پیدایش جامعهی نمایش را باید در پیدایش جامعهی کالایی جستجو کرد. به نظر مارکس، در نظام کالایی اشیا نه آن گونه که واقعاً هستند، بلکه همواره به عنوان بازنمود چیزهای دیگر ظاهر میشوند. «ویژگی رمزگون کالاها»، به تعبیر او، ناشی از همین است. کالا آن چیزی نیست که ارزشش به خود راجع باشد. کالا ابژهای است که به چیز دیگری فراتر از خود راجع است. بنابراین کالا هرگز ابژهی صرف نیست، بلکه همواره در هیأت نمود ظاهر میشود. کالا چیزی را وعده میدهد. درست مثل ویترین میماند. وقتی جلوی ویترین میایستیم، با اشیای صرف مواجه نیستیم، با کالا مواجهایم. کالا چیزی نیست که بر حسب نیاز (حیاتی) مصرف شود. کالا هم جلوه میکند و هم وعده میدهد. وعدهی زیبایی، افتخار، جلال، شکوه، لذت، قدرت، بهرخکشیدن، ایجاد تشخص و... وقتی چیزی در پشت ویترین نظر ما را جلب میکند، از آن رو نیست که بهخودیخود خواستنی است، زیباست و غیره. کمااینکه وقتی آن شیء را از ویترین خارج میکنند، یعنی وقتی رمزگشایی میشود، هالهی مرموز گِرد خود را از دست میدهد. هیچ مشتریای نیست که با خرید چیزی از پشت ویترین (اگر ویترین ویترین باشد) سرخورده نشود، زیرا به محض خرید آن متوجه میشود که آنچه در پشت ویترین بود همانی نیست که او در دست دارد. کالا ویژگی رمزگون دارد. بر این اساس همهی جوامع مدرنی که در آنها مناسبات مدرن تولید و مصرف و مبادله حاکم است میتوانند جامعهی کالایی باشند. مقارن با زمانی که مارکس به سرمایهداری میاندیشید و مینوشت، نمایشگاه جهانی پاریس برپا شد و پیدایش جامعهی نمایش را با زرق و برق به جهان اعلام کرد. جامعهی نمایش هم از قاعدهی فوق مستثنی نیست. جامعهی نمایش جامعهای است که در آن نه تنها تصویر به مثابهی کالا مصرف میشود، بلکه مصرف هر کالای دیگری نیز به تصویر راجع است. تصویر (درست خواندید، تصویر) کالای رمزگون جامعهی نمایش است. همه چیز به آن راجع است و خود نیز در حکم کالایی است که برای مصرف آن ولع سیریناپذیری وجود دارد. جامعهی نمایش مرموزترین شکل جامعهی کالایی است، زیرا در آن همهی چیزهای مقدس نیز میتوانند به کالا، به تصویر، بدل شوند: خاطره، عکس، اعتقاد، مذهب، همگی قابلیت تبدیل به تصویر را دارند. جامعهی نمایش مثل ویترین است.
در جامعهی نمایش تصویر هم کالایی است که مصرف میشود و هم غایت مصرف است. کالاها مصرف میشوند نه برای نیاز به مصرفشان، بلکه برای ایجاد تصویر. بیگمان خود این نوشته نیز میتواند مظهر دیگری از نمایش باشد، کمااینکه ناگزیر بودهام در اینترنت منتشرش سازم که خود از مظاهر جامعهی نمایش است. این کار اما از شایستگی این نقد کم نخواهد کرد. اگر از نمایش گریزی نباشد، نقد نمایش نیز خود به ناگزیر نمایشی دیگر خواهد بود.
نمایش متکی بر کالا به مثابهی تصویر است و همهی قدرت خود را از آن میستاند. نمایش برای تماشاگر به اجرا درمیآید و هدفش مسحورکردن و میخکردن او در انفعال است. نمایش در تمامی سطوح، در فرد، در مناسبات اجتماعی، و در سیاست، جریان دارد. تهیهی لیست رنگارنگی از مظاهر نمایش و نمودهای جامعهی ویترینی در تمامی سطوح کار سادهای است: نمایشِ بیبدیل احساسات، افکار، افسردگیها، سرخوردگیها و «عشقهای خندهدار» در وبلاگهای شخصی و سایتهای رنگارنگ (تخمین زده میشود بالغ بر صدها هزار وبلاگ شخصی فارسی وجود دارد) یا سینماهای خانگی که هر چه بزرگتر باشند، شأن و مرتبهی اجتماعی والای دارندهاش را بیشتر به رخ میکشند. نمایش با اپیلاسیون رابطهی تنگاتنگی دارد، خواه از نوع بدحجابی باشد، یا جراحی بینی برای همسریابی، دوستیابی یا فقط بهرخکشیدن زیبایی و خوشتیپی و درهرحال قالبکردن کالای صورت و بدن به مشتری برای ایجاد تصویری واژگون از واقعیت، و خواه به شکل دانشگاه و مدرک برای بهنمایش درآوردن فرهیختگی به مثابهی کالایی تصویری (بر آن اضافه کنید موج روزافزون تقاضا برای رشتههای هنری و نمایشی را). همچنین میتواند به شکل گالریهای هنری برای به نمایش درآوردن اصالت هنری در جامعهی ویترینی، نمایشگاههای رنگ و وارنگ (از جمله نمایشگاه مطبوعات برای به نمایش درآوردن ژورنالیسم ویترینی)، نمایشگاهها و شوهای حجاب و عفاف و بسیاری دیگر باشد. در جامعهی نمایش همه چیز به تصویر بدل میشود تا بهتر و بیشتر مصرف شود، حتی «سنت»، یعنی راه و رسمی که گذشتگان فقط آن را میزیستند اما بلد نبودند نمایشش بدهند، نیز خود به نمایشی دیگر تبدیل میشود. بیجهت نیست که تقاضا برای سنت در جامعهی ویترینیِ ما هر دم در حال افزایش است. تقاضا برای پوشیدن لباسهای سنتی رنگ و وارنگ با انواع و اقسام منجوق و پولک، رستورانهای سنتی، موسیقی سنتی، تقاضا برای معماری سنتی، هویت بهاصطلاح سنتی و ... نیز به همان اندازه مشمول نمایشاند و ازهمینرو هم به سادگی با اشکال رنگ و وارنگ اولترامدرنیته قابلجمع. نمایش هر چه گستردهتر، ویترینها عریض و طویلتر، مشتریها بیشتر، مصرف رنگارنگتر. کافی است در ریخت داخلی منازل ایرانی، تابلوها و فرشها و مبلمان و اثاثیه و دکورها، جهیزیهها، مهمانیها، عروسیها، مجالس ولیمهی مکه و کربلا و بسیاری دیگر از ترکیبها، مناسبات و مناسبتها دقیق شویم تا فراگیری نمایش را در تمامی سطوح تصدیق کنیم. همگان در این نمایش شریکاند و همه درعینحال نظارهگر آن. بنا نیست کسی از آن عقب بماند. نمایش ایجاب میکند که همه به بازی گرفته شوند. هر کس بنا به فراخور جیب و توانش باید به بازی کثیفی که بورژوازی به راه انداخته و از آن سود سرشار میبرد، شریک باشد. جامعهی نمایش جامعهای است که در آن سرمایهداری لگامگسیخته با تصویر به مثابهی کالا و به انواع مختلف حکومت میکند.
دروغ نمایش در سیاست هم نمودی آشکار دارد. نمایش قدرت در قالب حضور همهجایی پلیس، نمایشِ وضع مناسب اقتصادی و سیاسی با اپیلاسیون آمار و ارقام، انتخابات نمایشی، احزاب نمایشی و ....
در نمایش همه چیز به تصویر بدل میشود تا بهتر و بیشتر مصرف شود. ازهمینرو در جامعهی نمایش «جامعهی مدنی» نیز نمایشی و ویترینی است. فعالیت برای بهاصطلاح حقوق بشر و آزادی و دموکراسی و صلح همان قدر نمایشی است که عضویت در بسیج و هیأتهای مذهبی. جامعهی مدنی و بسیج در جامعهی نمایش در واقع مسیرهایی برای پیمودن نردبان ترقی طبقاتی و پیوستن به خیل نظارهگران و شرکت در نمایش دستهجمعی بورژواییاند. در کنار اینها فراموش نکنیم از یکی از «اصیلترین» انواع نمایش یعنی جلسات ختم انعام و مداحی و جز اینها یاد کنیم. پیشترها قانون نانوشته بر این بود که در جلساتی از این دست، نمایش، صورتی پنهانی و خزنده داشته باشد، اما این روزها به یمن بهبازارآمدن سیدیهای رپ مداحی، جلسات مذهبی نیز به شوهای هیستریک و استریپتیز بدل شدهاند.
در جامعهی نمایش تلویزیون بزرگترین ویترین است. تلویزیون تجسم نمایش در نمایش و بهتصویرکشیدن دروغ در دروغ است. برای آنها که ولع نظارهگریشان سیریناپذیر است، برای آنها که از نمایش در واقعیت خستهاند و اشتهای سیریناپذیرشان نمایش و تصویر بیشتری میطلبد، تلویزیون اهمیت و جایگاه بسیار ویژهای دارد. مشتریهای «نمایش در نمایش» از تلویزیون وی.او.اِی گرفته تا کانالهای سخیف تلویزیونی خارج از کشور مشتریهای پر و پا قرص سریالهای دوزاری تلویزیون وطنی هم هستند. مهم، مصرف تصویر است، هر کجا میخواهد باشد و در هر شکل. اگر باز هم وقت زیاد آمد، ویترینهای پاساژهای شهرک غرب و هزار جای دیگر در این شهر فراواناند. در جامعهی نمایش مهمترین حس، بینایی است. مابقی حسها خود را با آن تنظیم میکنند.
مصرفِ تصویر تخیلیترین، مرموزترین، و همگانیترین شکل مصرف است که تنها در جامعهی نمایش شدنی است. جامعهی نمایش در تلویزیون به اوج خود میرسد. هیستری مصرف در جامعهی نمایش را تنها نباید در ویترینها جست. تلویزیون بزرگترین شکل مصرف هیستریک در جامعهی نمایش است.
در جامعهی نمایش، فرهنگ نیز ، همان طور که فرانکفورتیها میگفتند، به «صنعت فرهنگ» بدل میشود. کتاب نوشته میشود تا مصرف شود، فیلم ساخته میشود و آثار هنری خلق میشوند تا تخیل و اوهام ذهن بیمارِ مصرفکننده و خالق اثر را، که اغلبشان جنسی و هرزهگونهاند، سیراب کنند (از همین رو کافه پیانو، کتابی دستچندم، به چاپ چهاردهم میرسد). صنعت فرهنگ به آن نوع از مصرف فرهنگی اطلاق میشود که در آن هدف، استریپتیز از رهگذر مصرف کالاهای فرهنگی مثل سینما، هنر، کتاب و ... است، اما کاری با فرهیختهشدن ندارد. در صنعت فرهنگ، هدفِ مصرف، نمایش است و ازهمینرو مصرف فرهنگی نیز استریپتیزی است که در آن خالق اثر و مصرفکننده هر دو در بیپردگی جسم، ذهن و روح شراکت دارند و آن را تقدیس میکنند. هدف اصلیِ مصرف فرهنگ در جامعهی نمایش، استریپتیز است؛ هر چه عریانتر و بهنمایشدرآمدنیتر، مطلوبتر. کافه پیانو به مثابهی استریپتیز هیستریک مصرف فرهنگی ازهمینرو اینهمه محبوبیت دارد. در جامعهی نمایش، فرهنگ جای خود را به پورنوی فرهنگی میدهد.
«هر جا پلیس هست، نمایش هم هست»
شاید باید ریشه های شکلگیری جامعهی نمایش را در ایران در سدههای قبل جستجو کرد، آنگاه که ایرانیان در مواجهه با فرهنگ اروپایی غربی «کم آوردند» و خود را باختند. در این تصویر، غرب به نماد پیشرفت و تمدن بدل شد و شرق به نماد عقبماندگی. این تصویر همچنان به شدت بخشی از ناخودآگاه فرهنگی ما را زیر هجوم خود دارد و هر بار به اشکالی ظاهر میشود تا سیاست و اجتماع را به زیر بگیرد. روشنفکری ایرانی هرگز پا را فراتر از این تصویر نگذاشته و ریشههای پیدایش و بازتولید آن را بررسی نکرده است. یکی از پیشفرضهایی که در این تصویر همواره بی چون و چرا پذیرفته میشود آن است که مدرنیسم و مدرنیته منشأ غربی دارند و جریانهایی خودجوش بودند که از دل غرب و از دل تحولات سیاسی و اجتماعی آن سربرآوردند. تیموتی میچل در کتاب پرسش مدرنیته و نیز استعمار مصر به خوبی نشان داده که خاستگاه مدرنیتهی غربی را نه در داخل غرب بلکه باید در خارج از آن جستجو کرد. لورا استولر نیز به همین ترتیب نسبت به این تصور که غرب را خاستگاه مدرنیته بینگاریم، هشدار میدهد. امکان پدیدآمدن انواع دیگری از بازنمود وجود داشت. پارتا چاترجی نشان میدهد که در هند مدرنیسم بر احساس عقبماندگی و فروماندگی در مقابل غرب استوار نبود. هندیها آنقدر اعتمادبهنفس داشتند که حتی آداب تمدن را به انگلیسیها بیاموزند. امکان «بازنمود»های دیگری بههررو امکان داشت، اما این پرسش کماکان بیپاسخ مانده است که چرا از میان بازنمودهای گوناگون، این بازنمود برگزیده شد و کماکان با ماست.
بههرحال، ملازم با تصویر عقبماندگیْ خواست جبران آن نیز شکل گرفت که از دو طریق ممکن بود: یا باید طریقی در پیش گرفته میشد تا «عقبماندگی» در همهی سطوح جبران شود و این کاری سخت و دشوار را میطلبید و از جمله مستلزم تغییر در نظام سیاسی بود، یا آنکه میبایست هویت ایرانیها به نحوی سرهمبندی میشد تا برای بیننده احساس پیشرفتهبودن و مدرنبودن را تداعی کند. ایرانیان در انقلاب مشروطه درصدد برآمدند طریقهی اول را در پیش گیرند، اما با شکست آمال مشروطه دیگر تقریباً همگان مطمئن شدند که باید به طریقهی دوم روی آورد که آمادهتر و دمدستتر است. مدرنیسم نمایش آغاز این گفتار جدید بود. روشنفکری ایرانی چند سالی پیش از ظهور رضاخان روضهخوانی و دعا برای ظهور منجیای را آغاز کرد که از پرده بیرون بیاید و ایرانیان «عقبمانده» و «جاهل» را با حرکتی ضربتی «آدم» کند. کمتر کسی هم به این موضوع میاندیشید که مدرنیسم را چگونه میتوان با حکومتی جمع کرد که بر محور قلدری بنا شده است. آنچه رضاخان کرد در واقع پیشتر با این مرثیهخوانیها غسل تعمید داده شده بود. مشروطه و آمال آن بوسیده و به دفترچهی خاطرات رانده شدند و تا ظهور نهضت ملیشدن نفت، کسی دیگر پروایشان را نداشت.
ازهمینرو میتوان ظهور «دولت نمایش» را به لحاظ تاریخی با ظهور پهلوی اول مقارن دانست. ارتش و پلیس به مثابهی مهمترین ویژگیهای مدرنیسم پهلوی به « وضعیت عادی» حیات اجتماعی و سیاسی بدل شدند و تا به امروز سیاست و اجتماع را به زیر چکمهی خود گرفته و در هم کوبیدهاند. ظهور حکومت پلیسی با جامعهی نمایش کاملاً جور درمیآید. با زور پلیس و ارتش میشد جامعه را زورکی هم که شده مدرن و آدم کرد یا کاری کرد که آن جور که دلخواه است، به نظر بیاید. از همان زمان مدرنشدن مساوی شد با مدرن بهنظرآمدن. اگر اشکالی هست، «چشمها را باید شست، جور دیگر باید دید.» مدرنکردن به معنای شستوشوی چشمها به طور جمعی بود تا آنچه اعلیحضرت میکند، نیک به نظر بیاید و برای حیات جامعهی مفلوکی مثل ایران از نان شب واجبتر. همگان باید هم به مثابهی نظارهگر و هم در نقش بازیگر، مدرنبودن آن را تصدیق میکردند و بر آن مهر تأیید میگذاشتند.
رضاخان نه تنها بنیانگذار جامعهی نمایشی بلکه موجد ارتش و پلیس به مثابهی اجزای جداییناپذیر جامعهی نمایش هم هست. از رهگذر آنها هر چیزی میتواند جلوهگر شود و مدرن به نظر بیاید. پلیس هم خودِ نمایش است و هم پدیدآورندهی آن. پروژهی کشف حجاب و تغییر لباس به کمک ارتش و پلیس رضاخان را باید در همین وجهِ نمایشگری جست که هدف از آن این بود که ناظر ایرانی، یعنی خودمان، و تماشاگر بینالمللیْ متمدنبودن ما را تصدیق کند و رضایت بدهد که آدم شدهایم و از این طریق بر حس شوم عقبماندگی غلبه کنیم. درست همان گونه که مسلمانبودن امروزمان را باید با پوشیدن چادر و حجاب، ولو شده به زور، به خورد همگان بدهیم. مهمتر از هر چیز آن بود که به خودمان بباورانیم که وقتی آموختیم چطور کلاه سر کنیم و قاشق و چنگال دست بگیریم، یعنی آدم شدهایم. مدرنشدنمان همان گونه بود که مسلمان دوآتشهشدنمان. یکشبه و البته با همراهی پلیس خیرخواه و طرح امنیت اجتماعی.
ارتش و پلیس اجزای جداییناپذیر جامعهی نمایش و هویت نمایشیاند. زیرا بدون پلیس، سستعنصریِ نمایش هر دم در آستانهی زوال و فروپاشی قرار خواهد گرفت. نمایش به کارگردان نیاز دارد. پلیس کارگردان جامعهی نمایش است. در جامعهی نمایش، از دیالوگ و گفتگو و آگورا و روزنامه و نقد و جز اینها اثر زیادی نمیماند. در عوض، پلیس حضوری همهجایی دارد و امکان حیات نمایش را میسر میکند. جامعهی نمایش جامعهای پلیسی است که در آن لباسها به یونیفورم، کفشها به چکمه، مناسبات اجتماعی به مانور و رژهی نظامی، جامعه به ستاد ارتش و حزب سیاسی به جبهه بدل میشود.
جامعهی نمایش، جامعهای پلیسی و نظامی است. ربط میان پلیس، ارتش و نمایش به قدر کافی روشن است. جامعهی نمایش در پهلوی دوم به اوج خود رسید. دربار هم خود تجسمی از نمایش بود و هم ماکتی از آنچه بنا بود به زور ارتش در جامعه پیاده شود: ملغمهای از فساد، تباهی، خانمبازی و مصرف در حد اعلی. اعلیحضرت و ملکه وُدتهای جامعهی نمایش بودند، سوگلیهای آن. نمایش همیشه به هنرپیشهی نقش اول احتیاج دارد.
انقلاب 57 «نه» به جامعهی نمایش بود از زبان ملتی که از نمایش و از هویت نمایشی خسته و دلزده بودند. به خیابانها ریختند و طومار نمایش تکراری، دلبههمزن و مبتذل مدرنیسم پهلوی را در هم پیچیدند. انقلاب اسلامی در دنیای نمایش، نهای بزرگ به نمایشی جهان سومی بود که در آن کالاهای فیلترشده و مبتذل غربی در شکل استبدادزدهی آن باید در اینسو به مصرف میرسید. جشنهای دو هزار و پانصد ساله اوج این نمایش بودند. هویت قلابی ایرانی بنا داشت در این نمایش هم ساخته و هم خورانده شود. اعلیحضرت و شهبانو، وُدتهای این نمایش باشکوه، هم پدیدآورندگان و هدایتکنندگان شکنجهگاه ساواک و هم کارگردانان هنری آن بودند. پلیس اعظم، کارگردان هنری جامعهی نمایش است.
انقلاب 57 اعتراضی جهان سومی به نمایش مبتذل جهان سومی بود، اما جذابیتهایش آدمهایی چون فوکو را به این سوی دنیا کشاند تا شاهد اعتراضی باشند که به قالب ارادهی ملتی خیابانها را تسخیر کرده و بساط نمایش روحوضی مبتذل را به تعطیلی کشانده بود. آنها دیگر نمیخواستند تماشاچی پورنوی دلبههمزنی باشند که با بستهبندی پرزرق و برق «تمدن بزرگ» به آنها قالب میشد.
انقلاب 57 نهای بزرگ به نمایش بود، اما آلتوسر درست میگوید که سازوبرگهای ایدئولوژیک دولت با امحای آن از بین نمیروند. در واقع تا سالها و بلکه قرنها ادامه مییابند، زیرا مناسبات ایدئولوژیک بر مبنای رابطهای تخیلی با واقعیت شکل میگیرند. محو آن واقعیت به معنای محو مناسبات تخیلی برخاسته از آن واقعیت نیست و ازهمینرو نیز، به اعتقاد او، انقلاب کارگری تنها با محو دولت بورژوایی و جایگزینکردن مناسبات تولیدیای از جنس دیگر میسر نخواهد نشد. سازوبرگهای ایدئولوژیک دولت در مدرسه و نظام آموزشی، در خانواده و در مناسبات میان افراد چنان ریشه میدواند که زدودن آنها کار سادهای نیست.
هم ازاینرو نسلی از نخبگان که در رژیم پهلوی بار آمده بودند و با سازوکارهای ایدئولوژیک آن خو گرفته بودند، از نو درصدد برآمدند جامعه را به وضعیت نمایشی پیشین، اینبار در قالبی اسلامی، به نظاره درآرند. جنگ ایران و عراق هم فرصتی بود برای آنانی که میخواستند با اعتقاد به آن نهی بزرگ به دفاع از آرمان های راستین و اصیل خود برخیزند، گیرم که در نبرد واقعی شکست بخورند، و هم فرصتی برای آنانی که خود را رفتهرفته تجهیز میکردند تا خالق جامعهی نمایشی بعد از جنگ از نوع اسلامی باشند. آن عده که به شهادت رسیدند (و شهادت در معنا با نمایش در تقابل است) از این بخت برخوردار بودند که لهشدن آرمانهای خود و تردید جامعهی پس از جنگ در نهگویی بزرگ به ابتذال نمایشی رژیم سابق و بهراهانداختن نمایشی مبتذلتر و سخیفتر اما از نوع دیگر را نظارهگر نباشند. در میان بازماندگان، عدهای برای همیشه در حسرت و رؤیا باقی ماندند و برخی از آنها هم به ناچار به نمایشی ذلتبار از نوعی دیگر تن سپردند. دوم خرداد آخرین هجوم ناخودآگاهِ غیرنمایشی و غیرتصویری بود که ظهور جامعهی نمایش آن را همچون رؤیایی غیرواقعی و ایدهآلیستی عقب راند و آرمانهایش مثل آزادی، شهروندی، جامعهی مدنی، و دموکراسی، را به سخره گرفت.
آن ناخودآگاهِ هنوز غیرتصویری و اندک اصالت نهفته در آن که با هجوم خود (در لحظهی انقلاب و در لحظهی دوم خرداد) قصد داشت میان ایگو و هویت نمایشی فاصله ایجاد کند، باز هم مغلوب و مرعوب نمایش و هویت نمایشیای شده است که با همدستی پلیس و بورژوازی فرصتطلب شکل گرفته است. از همینرو، اربابان فعلی سیاست و پلیس (این وُدتهای جامعهی نمایشی کنونی) با منتقدان بورژوا (این هواداران پر و پا قرص سرمایهداری نمایشی) چندان فرق نمیکنند. هر دو خواهان بازگرداندن نمایش به صحنهی جامعه و سیاست و حلشدن همهی مناسبات انسانی و کل سیاست در مناسبات مصرفی و بتوارهی نمایشاند. دعوا تنها بر سر چینش صحنه و بازیگر است. هنوز بسیارند کسانی که به خاطر دارند میان سازوکارهای سیاسی در دورهی سازندگی، که میخواستند سیاست بهاصطلاح «واقعگرا» را به جای «آرمانگرایی» بنشانند، و دورهی فعلی، که در آن همه چیز به دغدغهی نان و آب تبدیل شده تا اتوپیا به فراموشی سپرده شود، تفاوت چه کم است و شباهت چه بسیار.
ظهور جامعهی نمایشی فعلی نشان داد که نمایش و هویت نمایشی به یمن سازوبرگهای ایدئولوژیک چه دیرپا میتواند بود. جامعهی فعلی ما گویا دیگر در اینکه میخواهد هویتی نمایشی، سیاستی نمایشی، مذهبی نمایشی، مناسبات اجتماعی نمایشی، فرهنگ نمایشی، و... داشته باشد، تردید ندارد.
بنیادگرایی و هیستری مصرف نمایشی
وقتی همهی مناسبات اجتماعی به اقتصاد بدل میشود، مذهب نیز حکم کالایی را پیدا میکند که هدف از بهنمایشگذاردن آن مصرف هر چه بیشتر است. در جامعهی نمایش مذهب نیز در شکل کالایی تصویری و برای نظاره عرضه میشود. به تعبیر بنیامین در مقالهی «اثر هنری در عصر تکثیر مکانیکی آن»، مذهب و حجاب و هر آنچه زمانی آن را تداعی میکرد دچار «افول تجلی» میشوند. دیگر نه مذهب، اصیل است، نه اعتقاد. نمایش جایی برای اعتقاد اصیل نمیگذارد، زیرا مذهب را به کالایی برای بالارفتن از نردبان سلسلهمراتب اجتماعی یا جلوهگری فرو میکاهد. آنچه امروز در شکل بنیادگرایانه ظاهر شده، ادامهی نمایش در شکلی مذلتبار است که سایر بازماندههای هویت غیرنمایشی یعنی مذهب را نیز به کالای تصویری در خدمت تصویر بدل کرده است.
بنیادگراییِ نمایشیِ فعلی ریشه در جامعهی نمایشی دارد و مولود آن است. ربط میان نمایش و بنیادگرایی را هیچ کجا روشنتر از ویترینهایی نمیتوان یافت که در آن مانکنهای زن درحالیکه چادرهای ملی پوشیدهاند، به نمایش درآمدهاند. وقتی مذهب به کالا بدل میشود، مانکنها هم چادری میشوند.
هویت ویترینی مذهبی را میتوان در رواج اشکال هیستریک رفتار مذهبی هم یافت که نمونهی جالبی از آن را در وبلاگ دختر خانمی از قم دیدم که در مدح پوشیه نوشته است:« این خاصیت را دارد که شما همه را میبینید و هیچکس شما را نمیبیند.» او در نمایش شریک است، اما نه صرفاً در مقام نظارهگر که نظارهشونده. پوشیه و انواع و اقسام حجابهایی که وهابیسم در پس همهی انواع آنها کمین کرده است، چیزی نیست مگر خودنمایی. هویت ویترینی از نوع مذهبی با نقابزدن بر صورت همان اندازه در نمایش شریک است که دخترکان سراپا بزککرده با نمایش صورت و تن و بدن. پوشیه در واقع برای بیشتر دیدهشدن است، نه دیدهنشدن. به یمن وجود هر دوی آنهاست که جامعهی اسلامیمان از یکسو به مقام اول در مصرف لوازم آرایش میرسد و از سوی دیگر به مقام اول در مصرف پارچههای چادریای که در کره و ژاپن تولید میشوند و توسط مافیای بنیادگرا به بازارهای ایران سرازیر میشوند. همیشه از آخر اول هستیم!
بنیادگرایی اسلامیْ هویتی نمایشی از نوع جهان سومی آن است که، از قِبل وجود عربستان سعودی (دولتی استوار بر سکس و دلارهای نفتی و فساد) و همقطارانش در سایر نقاط جهان و از جمله در ایران، میرود تا سراسر کشورهای اسلامی و مسلمانان را، از اندونزی گرفته تا مصر و از آسیا گرفته تا اروپا و آمریکا، به بازاری برای کالاهای افسونوار خود، مذهب کالاییشده، سکس، و حکومت پلیسی بدل کند. جامعهی نمایش از جهان سومِ مسلمان غافل نمانده است، تنها برای جلب مخاطبان مصرفگرا و نمایشیِ آن تا حدی متفاوت و البته مبتذلتر عمل میکند. ازهمینرو در پاساژهای جاکارتا مانکنها روسریپوشیده به نمایش درمیآیند و ستارگان سینما برای مقبولیت بیشتر حجاب میگذارند، چون مد است. فَشنشوهای حجاب در ترکیه و اروپا و تبلیغ لباسهای اسلامی با حواشی آنها شامل آخرین سبکهای «آرایش خلیج» برای آنهایی عرضه میشود که هم میخواهند خود را نمایش دهند، یعنی در هویت نمایشی شریک باشند، و هم «مسلمان» بمانند و البته مسلمانی هم برای آنها تکهای روسری است که آن را محکم و البته در سبکهای نمایشی مختلف دور سر میپیچند و صورت را هم به منتها درجهی ویترینی بزک میکنند. مانکنهای محجبه به بهترین وجه همدستی میان جامعهی نمایش، هویت مصرفی و بنیادگرایی را آشکار میکنند.
ما که زمانی ادعا داشتیم صادرکنندهی انقلاب و ارزشهای آن هستیم، امروز تنها چیزی را که صادر میکنیم، آنهم به مفلوکانی بدتر از خودمان، ظرف و ظروف وطنی، خودروی سمند و پارهای اقلام بنجل دیگر است که بر روی آنها «مِید این ایران» حک شده است. صدالبته در میان این صدها قلم کالا، صدور خدمات جراحی صورت و فک و لاغری را فراموش نکردهایم، نه فقط به لبنان، بلکه حتی به افغانستان. دختران نسل دوم حزبالله که از مادران خود «باهوشتر»ند و دوزاریهایشان زود افتاده که باید در صف نمایش نوبت بگیرند تا عقب نمانند، در مسابقه برای جراحی زیبایی چیزی از «خواهران» مسلمان و مبارز ایرانی خود کم ندارند. به یُمن سیاستهای بشردوستانهی دولت و جامعهی ایران در قبال افغانها، دختران افغانستانی را نیز مانکن کردیم و به افغانستان پس فرستادیم. دیگر از جان ما چه میخواهند؟!
ستارهی این نمایش مبتذل، یعنی اسامه بنلادن، هم پرچمدار بنیادگرایی اسلامی است و هم بورژوای حرمسراداری که فقط با دلارهای نفتی پیوند عاشقانه دارد. به تعبیر ژیژک، «بنیادگرایی تهدیدی برای معرفت علمی سکولار نیست، بلکه تهدیدی برای باور اصیل» و اصالتِ باورداشتن است. بنیادگرایی با پیوندزدن باور به کالا و مصرف، خودِ باورداشتن را به ریشخند گرفته است. «بنیادگرایان ادعا میکنند که برای دردهای جهان چاره یافتهاند، نمیدانند که خود نشانهی بارزی از دردیاند که ادعای درمان آن را دارند... بنیادگرایان را باید به تعبیر نیچه آخرین نسل پوچگرایان دانست.»
هویت نمایشی بنیادگرا از سکس، یکی از تصویریترین و توهمیترین کالاهای جامعهی نمایش، جداییناپذیر است. بیجهت نیست که جوامع بنیادگرا بیشترین مصرفکنندگان سکس و پورنو در انواع آناند. کالای سکس در جامعهی بنیادگرا بیشترین مصرفکنندگان، مخاطبان و تماشاگران خود را میجوید. بنیادگرایی از سکس و استریپتیز جداییناپذیر است. این فقط مخالفان دولت بنیادگرا نیستند که بهاصطلاح بدحجابیشان توسط محافل سلطنتطلب خارج از کشور رمانتیزه شده و بهغلط به حساب مخالفت با نظام مقدس گذاشته میشود. دختران بدحجاب و چادریهای ویترینی عین هم هستند. هر دو دستپروردهی هویت نمایشیاند که پهلویها در بهوجودآوردن آن سهمی بسزا داشتند و دولت و جامعهی فعلی ما هم به این نتیجه رسیدهاند که باید برایش سنگتمام بگذارند. حتی انقلاب و جنگ و دوم خرداد هم نتوانست بر آن خط بطلان بکشد.
دوبی: جامعهی نمایش از نوع خاورمیانهای
دشمنان قسمخوردهی دیروز در هویت نمایشی به آشتی میرسند و شبیه یکدیگر میشوند. به لحاظ جغرافیایی، دوبیْ محل این آشتیکنان است. تنها مخالفان خوشباش نظام و بهاصطلاح آنورِ آبیها نیستند که دوبی را به چشم حیاط خلوت خود مینگرند. این روزها این جزیرهی بیهویت، ویترینی در مقیاس یک کشور، به گوهر بیبدیل و یکییکدانهی خاورمیانه و هویت خاورمیانهای بدل شده است، برای همگان. هم خوانندههای پاپ مبتذل ایرانی نمایشهای خود را در آنجا بر پا میکنند و هم مذهبیون اسلامگرا در آن خانه میخرند و سرمایهگذاری میکنند. الحق هم کعبهی آمال این هر دو است: سرمایهدار و سلطنتطلب، انقلابی و بسیجی و جبههرفتهی دیروز، هر دو، به یکسان در آن مأوا میگزینند. در دوبی، مذهبِ کالاییشده، سکس و پلیس از رهگذر نمایش و پول سرانجام به آشتی با یکدیگر دست مییابند. دوبی مکان بردگی و بردهداری از نوع جدید هم هست. چرا که نباشد؟ تجارت آدم و آدمفروشی از همه نوع در آن همان اندازه عادی است که خریدکردن از مغازههایی که به یمن مشتریان بُنجلخر ایرانی هر روز جیبشان پرپولتر میشود.
کشتی انقلاب و صدور ارزشها در نهایت در سواحل دوبی، این ویترین خاورمیانه، پهلو گرفت (به گل نشست). ایرانیان که برای هزاران سال اعراب را تحقیر میکردند و هنوز هم آنها را آدم حساب نمیکنند، اکنون با حسرت میگویند: «دوبی هم نشدیم!» عقدهی حقارت همواره بیان خود را در شوونیسم میجوید.
بنیادگرایی نمایشی و سرمایهداری دو سر طیف نیستند. هر دو در ساختن هویت نمایشی شریکاند و در مسابقه برای نمایش و ایجاد هویت ویترینی گوی سبقت از یکدیگر ربودهاند. به تعبیر فویرباخ، «و بیگمان زمانهی ما ... تصویر چیزی را به خود آن چیز، نسخهی کپی را به نسخهی اصلی، بازنمود را به واقعیت، و نمود را به بود ترجیح میدهد...آنچه برایش مقدس است وهم است و بس، اما آنچه نامقدس است، حقیقت است. از این هم بهتر، هر چه حقیقت کاهش و توهم افزایش مییابد، مقدسات در نظرش بزرگتر میگردد، آنچنانکه اوج توهم برایش همانا اوج تقدس است....»
سیاست در جامعهی نمایش
بااینهمه، بدیهی است که سیاست در جامعهی نمایش هم خود به نمایشی دیگر میماند. سیاست در جامعهی نمایش تنها در تلویزیون جریان دارد و در پلیس. خیابانها پر از پلیس است و این یعنی سیاست در قُرُق ماست. نسل آنهایی هم که تا چندی پیش اثری از هویت غیرنمایشی و انقلابی داشتند در حال انقراض است. آنهایی که هنوز تهماندهای از اصالت برایشان مانده یا خفقان مرگ گرفتهاند، زیرا که فاسدند و دستهایشان آلوده است، یا چنان خود را به نمایش پیوند زدهاند و با آن همدل و همراه شدهاند و خود را به آن راه زدهاند که باورکردن اینکه زمانی انقلابی بودند و شاید هم به خاطر آرمانهای آن زندان و تبعید کشیدهاند، دشوار مینماید. در این معرکهگیران، سیاست یا به معنای نظارهکردن منفعلانهی نمایش است یا شریکشدن در بازی. سیاست و حکومت نمایشی خارج از این دوگزینهای وجود ندارد. نمایش گزینهی دیگری باقی نمیگذارد.
در دولت و جامعهی نمایش همه چیز به اقتصاد فرو کاسته میشود. سیاست بدل میشود به دغدغه برای آب و نان و مسألهی سیاسی هم عبارت میشود از تصمیمگیری در مورد انتخاب هنرپیشهای که آن دغدغهی اصلی را حل کند و صرفاً ما را از شرِّ یک وضعیت نامطلوب برهاند و به وضعیتی شاید اندکی بهتر سوق برساند. در جامعهی نمایش، ویترینها همگی متعلق به محافظهکاری سیاسی و نولیبرالیسم اقتصادی است که دستدردست هم خواهان ابدیشدن نمایشاند.
در جامعهی نمایش تنها هجوم دیگربارهی ناخودآگاهِ غیرنمایشی قادر خواهد بود لحظهای دیگر را خلق کند و بساط نمایشگران و هنرپیشهها و دولت و جامعهی نمایشی را به تعطیلی بکشاند. آیا هنوز اثری از آن مانده است؟ به نظر میرسد این ناخودآگاه در زمانهی ما در سکون به سر می برد. باید منتظر ماند، شاید بیدار شود.
(سایت تحلیلی البرز)
همه حقوق محفوظ است