خانه > مقالات > نمايش محتواي مقاله


اسطوره‌ساز‌ی استقلال بانک مرکزی / پرویز صداقت /
1388/02/08     07:35

چند سالی است که برخی محافل اقتصادی به‌کرات از استقلال بانک مرکزی بحث و دفاع می‌کنند. تغییر مکرر روسای بانک مرکزی به سبب اختلاف سلیقه با رییس جمهور یا ناپیروی از دستورات وی، سیاست رسمی دولت در زمینه‌ی سرکوب نرخ‌ بهره و مخالفت بانک مرکزی با کاهش نرخ بهره به سطوحی کم‌تر از نرخ تورم، فشار مقامات دولتی بر شبکه‌ی بانکی برای ارائه‌ی تسهیلات زودبازده و مانند آن، معمولاً محور اختلافات دولت و بانک مرکزی در سال‌های اخیر بوده است. مداخلات مکرر دولت نهم در مسایل بانکی نیز چنان بر مشکلات شبکه‌ی بانکی ایران افزوده که حتی شعار استقلال بانک مرکزی در تبلیغات انتخاباتی اخیر ریاست جمهوری نیز از برخی کاندیداها یا مدافعان‌شان شنیده می‌شود.

در مجموع، آزمون و خطای مکرر دولت در سیاست‌های اقتصادی و پی‌آمدها و تبعات آن برای رشد نقدینگی و تشدید رکود تورمی اقتصاد عواملی بوده تا بسیاری از کارشناسان بر استقلال بانک مرکزی به مثابه راهکاری «بنیادی» برای خروج مدیریت پولی کشور از دستان دولت‌هایی که از سیاست‌های پولی برای جلب آرا و یا بلندپروازی‌های خود بهره می‌برند تاکید کنند.

اما منظور از استقلال بانک مرکزی چیست و چرا این‌قدر در دهه‌های اخیر نهادهایی همچون صندوق بین‌المللی پول و بانک جهانی بر آن تاکید داشته‌اند؟

بر اساس استدلال مدافعان استقلال بانک مرکزی، این بانک باید بتواند، نه بر اساس ملاحظات سیاسی، که با توجه به ضوابط و معیارهای اقتصادی وظایف خود را انجام دهد. از آن‌جا که بانک مرکزی ناشر اسکناس و خلق‌کننده‌ی پول است که اهرم مهمی برای اعمال قدرت است، باید در تصمیم‌گیری‌های خود بتواند مستقل از فشارهای سیاسی باشد تا وسیله‌ای نشود برای تامین نیازهای کوتاه‌مدت دولتمردان برای پاسخ‌گویی به مطالبات آنی و یا پاسخ‌گویی به سوءمدیریت‌ها،.. چنان‌که در عمل بارها و بارها مشاهده کرده‌ایم وقتی دولت‌ها دچار کسری بودجه می‌شوند با فشار بر بانک مرکزی و انتشار اسکناس مشکل خود را حل می‌کنند. حال آن که این اقدام تاثیرات ناگواری روی حجم نقدینگی و نرخ تورم دارد. دلایلی از این دست است که استقلال بانک مرکزی را، در نزد مدافعان آن، سیاست و راه‌حلی ناگزیر می‌سازد.

اما، آیا واقعاً مشکل، عدم‌استقلال بانک مرکزی است؛ یا ساختارهای عام‌تر تصمیم‌گیری در اقتصاد ایران؟ به عنوان مثال، در آستانه‌ی انتخابات، مقامات انتخابی در تلاش‌اند با سیاست‌های پوپولیستی و تزریق پول و... بر محبوبیت خود در جامعه بیفزایند، آیا راه‌حل، حذف انتخابات است تا روسای دولت‌ها بتوانند فارغ از فشارهای مطالبات عامه وظایف حکومت‌داری را انجام دهند؛ یا ارتقای ساختارهای حکومتی ـ اجتماعی و تعمیق فرایندهای دموکراتیک تصمیم‌گیری؟

علاوه بر این، مدافعان استقلال بانک مرکزی معمولاً با اشاره به همراهی استقلال بانک مرکزی با نرخ‌های تورم پایین‌تر این استقلال را به نفع اقتصاد کشورها ارزیابی‌ می‌کنند؛ در مقابل، منتقدان استقلال بانک مرکزی ضمن این که همبستگی بانک مرکزی مستقل و نرخ پایین تورم را تایید می‌کنند معتقدند صرف وجود همبستگی آماری نشانه‌ی رابطه‌ی علت و معلولی بین این دو نیست. هرچند، گفتنی است که پژوهش‌های تجربی معتبری نیز بر آن‌اند که کاهش نرخ تورم مستلزم ساختار نهادی مستقل بانک مرکزی نیست و بدون ایجاد ترتیباتی برای استقلال نهادی بانک مرکزی نیز می‌توان به اهداف کاهش نرخ تورم نایل شد.

همچنین منتقدان استقلال بانک مرکزی بر آن‌اند که این بانک عهده‌دار بخشی از کل سیاست‌های اقتصادی است و استقلال بانک مرکزی می‌تواند ریسک تضاد سیاست‌های بانک با سایر سیاست‌های اقتصادی دولت را تشدید کند.

اما در این میان، آن‌چه کم‌تر مورد توجه قرار گرفته ماهیت استقلال نهادی بانک مرکزی در قالب مجموعه‌ای نولیبرالیستی از سیاست‌ها با هدف تحدید دموکراسی و دورسازی تصمیم‌گیری‌های اقتصادی از فرایندهای دموکراتیک تصمیم‌گیری است. به عبارت دیگر، طرح شعارهایی از قبیل استقلال بانک مرکزی بخشی از برنامه‌ی عمومی نولیبرالی برای گسترش و تعمیق ارزش‌ها و انضباط تخطی‌ناپذیر مبتنی بر بازار در تمامی ارکان زندگی اجتماعی است.

موفقیت نسبی نولیبرالیسم در حاکمیت بلامنازع بر سیاست‌های اقتصادی طی سه دهه‌ی گذشته مستلزم اصلاحات سیاسی و تعریف مجدد حوزه‌های سیاسی و قانونی و ایجاد سازوکارهای الزام‌آور قانونی برای تحدید هرچه بیش‌تر حوزه‌های دموکراتیک و نیز ایجاد سازوکارهایی شبه‌دایمی برای استمرار حاکمیت بازار بوده است.

در چنین چارچوبی، ازجمله، حدود امکان‌پذیر تاثیرگذار سیاسی باید هرچه محدودتر شود. محدودتر ساختن حوزه‌ی دموکراتیک، یعنی حوزه‌های متاثر از آرای شهروندان، صرفاً با هدف تحکیم فرایندهای نولیبرالی انباشت صورت می‌پذیرد؛ هرچند شعارهای افزایش کارایی و بهره‌وری همراه آن است. چنان‌که مطالعات تجربی سه دهه‌ی گذشته نیز به هیچ وجه نشان‌دهنده‌ی افزایش کارآمدی و رشد اقتصادی به سبب رواج و چیرگی آموزه‌های نولیبرالی نیست.

در حقیقت ایده‌هایی مانند استقلال بانک مرکزی با بازتعریف رابطه‌ی بين «سياست» و «اقتصاد» حدود امكان‌پذير و تاثیرگذار عمل سياسي در جوامع معاصر را به‌شدت محدود می‌سازد. تمایز نولیبرالی حوزه‌های سیاست به سیاست‌های «طبیعی» و سیاست‌های «عادی» و دورساختن سیاست‌های طبیعی از فرایندهای دموکراتیک که تلاش می‌شود در پوشش نوعی قانون‌گرایی نخبه‌گرایانه توجیه شود بدون تردید در خدمت گرایش‌هایی است که در جهت تحکیم هرچه بیش‌تر نابرابری‌های اجتماعی، سیاسی و اقتصادی در حرکت است. هرچند از برخي مفاهيم در زمینه‌ی عدالت و كارآمدي برای توجيه آن استفاده مي‌شود.

از این روست که مباحثی مانند استقلال بانک مرکزی تلاش برای ایجاد قوانینی شبه‌دایمی است که در عمل محدودکننده‌ی امکانات کنش دموکراتیک در درازمدت است. شعارهایی از این دست، در حقیقت سیاست‌زدایی از بازار و سیاست‌زدایی از پول است. ولی گونه‌ای از سیاست‌زدایی که خود در خدمت سیاستی خاص قرار دارد. علت جاذبه‌های چنین سیاست‌هایی در کشورهایی مانند ایران نیز آن است که این ترتيبات نهادي جديد برای معماری حیات اقتصادی با تفکیک صوری اقتصاد از سیاست، می‌تواند در جامعه‌ای سیاست‌زده و عوام‌زده مانند ایران جذابیت‌های بسیار داشته باشد و چهره‌ی ضددموکراتیک خود را در پوشش لفافه‌ای از تخصص‌گرایی پنهان سازد. اما استقلال بانک مرکزی در درازمدت تحکیم موانعی قانونی در برابر کنش‌های دموکراتیک است و نام دیگری برای پاسخ‌گو نبودن این بانک در برابر نهادهای دموکراتیک است.

نولیبرالیسم با سیاست‌هایی از این دست چارچوبی قانونی برای بازتولید دایم خود یعنی بازاری‌کردن جامعه و تمامی اجزای آن پدید می‌آورد. تجربه نشان داده برآمدن چارچوب‌ها و ساختارهای صلبی از این دست حاصلی جز تشدید نابرابری و بی‌عدالتی و تحدید حوزه‌ی کنش‌های دموکراتیک نخواهد داشت. تعریف و تحکیم قانونی نهادهای دسترسی‌ناپذیر و دور از حوزه‌ی تصمیم‌گیری و کنش‌ دمکراتیک شهروندان در تضادی بنیادی با ارزش‌های دموکراتیک و حقوق مردم در تعیین سرنوشت خود قرار دارد.

سخن آخر آن که اگر شاهد محو شدن کارایی اقتصاد در بدنه‌ی ناکارآمد سیاسی هستیم، راه چاره ایجاد حوزه‌های مستقل و غیرپاسخ‌گو در عرصه‌ی اقتصاد نیست، تفکیک قانونی اقتصاد از سیاست خطاست، راهکار عملی، اصلاح ساختار سیاست، قدرت سیاسی و حوزه‌ی نفوذ و تاثیرگذاری نهادهای جامعه‌ی مدنی است. به عبارت دیگر، راه­حل ممانعت از سوءاستفاده­ی دولت­ ناکارآمد از بانک مرکزی، نه استقلال بانک مرکزی از دولت، بلکه کاراسازی و دموکراتیک‌سازی دولت است. محل تقریر نزاع را باید عوض کرد.



استقلال بانک مرکزی
[HyperLink1]


1388/02/14
16:45
نظر شما (farhad- faryad)
کتاسفانه در ایران هر گاه هر بحث اقتصادی را می خوانیم نشان از عدم شماخت دقیق را شاهد هستیم . پول معادل عام کالاهای در گردش است از این رو هر کس هر مقدار پولی که در اختیار دارد نشان می دهد که قادر است فلان مقدار کالا را نیز در اختیار بگیرد از اینرو پول در سرمایه داری ربطی به دموکراسی و یا دیکتاتوری ندارد همانطور که هر سرمایه ای هم در دوران دیکتاتوری و هم در دوران دموکراتیک استثمار را ادامه می دهد . استقلال بانک مرکزی از آنرو مطرح است که بانک بتواند با دقت در کسب اطلاعات سرمایه ؛ کالاهای موجود در بازار و همینطور معادل عام آن یعنی پول بتواند برنامه ریزی لازم برای تولید و یا هشدارهای لازم را به تولید کنندگان و مالکان سرمایه ها و همینطور دولتهای مطبوع ارائه دهد . اما در ایران چون مکانیسم دقیقی و همینطور برنامه ای وجود ندارد لذا استقلال و یا عدم استقلال بانک مرکزی هیچ تاثیری نخواهد داشت زیرا اقتصادی که رو به انحطاط می رود درکی از شرایط ندارد که درک کند با این آمارها و ارقام چه باید بکند . برای نمونه باید گفته شود که بر عکس دید اکثر اقتصاد دانها حتی بدون افزایش و تزریق پول نیز می تواند پول ارزش خود را از دست دهد . یعنی به این دلیل ساده که همین کامپیوتری که استفاده می کنید مثلا مدل ال است و ارزش آن ١٠٠٠ تومان است پس شما در بازار کالائی در اختیار دارید که معادل ١٠٠٠ تومان است اما پس از مدت کمی مدلی بهتر وارد بازار می شود که با کیفیت بالاتر اما ٨٠٠ تومان است و اجبارا کامپیوتر قبلی شما ارزشش را از دست می دهد یعنی دیگر کالائی در بازار است و پولی هست که دیگر نمی تواند خود را با یکدیگر معادل سازند بذین طریق ارزش پول بالا می رود . اما اگر تصور کنیم که تولید کننده ی ایرانی کامپیوتر ال را تولید کند و کامپیوتر جدید را تولید کننده ی خارجی تولید کند رابطه بر عکس می شود ارزش پول کاهش می یابد . لذا بدون تزریق پول ما شاهد نوسان پول هستیم لذا اقتصاد دانها باید مشکل را در جای دیگری بیابند یعنی جائی که بقول مارکس مربوط به جوهر کار است . یعنی هر چه تولید با تکنولوژی مدرنتری تولید شود کالا های مشابه نیروی کار کمتری را تجسم می کنند از اینرو دارای ارزشی به مراتب پائینتری می یابند در حالی که تولید کننده ی با تکنولوژی عقب مانده کار بیشتری را منعکس می سازد اما در واقع دیگر کار مفید تجسم یافته نیست از اینرو برای کسب سود نیز قادر به رقابت با تکنولوژی مدرن نبوده اگر چه فشار بیش از حدی هم بر کارگر وارد کرده است . لذا این جوامع که تصور می کنند با عدم استفاده از تکنولوژی مدرن به خود کفائی و استقلال می رسند در حالی که بر عکس رو به انحطاط می روند . اگر به سیستمهای اقتصادی صد سال اخیر نگاه کنیم تنها کشورهائی قادر به حرکت به جلو بوده اند که از تکنولوژی برتر استفاده نموده اند و این ربطی هم به این موضوع ندارد که شوروی سوسیالیستی بوده است شکست خورده است یا ژاپن که با سیستم بازار آزاد بوده شکست خورده است . و یا چین با همان سیستم همسان شوروی بالا آمده است و یا برزیل و هند با سیستم بازار آزاد رشد کرده اند . همه ی این اتفاقات در جائی می افتد که مربوط به شیوه ی تولید است و با چه تکنولوژی ای . در حالی هم در شوروی و هم در ژاپن پول به شدت تحت کنترل بوده و هستند لدا دوره ای با کاهش تورم و دوره ای را با افزایش تورم روبرو شده اند زیرا بقول مارکس این در تولید است و مربوط است به جوهر کار . اگر بخواهیم این موضوع را تعمیم دهیم باید نه تنها در تولید که باید در بازتولید ؛ مبادله توزیع و همینطور عرضه و تقاضا نیز جداگانه مورد بررسی قرار دهیم . و نه تنها د ر این موضوعات که باید در زمینه ی اعتبارات نیز برسی کنیم . زیرا پول نقش ویژه ای در اقتصاد دارد و عملکردهای مشابه عمل سرمایه است . و تنها در کشورهائی مهم است که اقتصاد مهم است . نه در کشوری که اقتصاد مذموم شده است و تا حد خر و خروس تنزل یافته است . و از اینرو سیستمی می تواند از مکانیزمهای مدرن بانک داری استفاده کند که بتواند راهکار مناسب برای سیستم اقتصادی کشور داشته باشد . از این بحث موضوع دیگری هم نتیجه گیری می کنم و آن اینکه دموکراسی و آزادی در آزادی بازرگانی نیست بلکه در آزادی تولید است . کنترل دولت از موقعی شروع می شود که به سرمایه دار بگوید این موافقت اصولی را برای تو صادر می کنم و یا نمی کنم لذا فریبی که در جوامع دیگر سرمایه داران برای آزادی بازرگانی مطرح می کنند دغدغه ی آزادی نیست بلکه آزاد شدن از دولتهایشان برای حرکت سرمایه به هر کشوری که می خواهند است زیرا مشارکت دولتی مانع حرکت سرمایه ی مثلا سوئیسی به آمریکاست . دولت سوئیس به شرطی به شرکت کاترپیلار کمک مالی می کند که پول سوئسی به آمریکا نرود . از اینرو این آزادی با آزادی به مفهوم درست آن متفاوت است . از اینرو آزادی بازرگانی لزوما به آزادی جامعه منجر نمی شود . و تجربه ی کشورهای دیکتاتوری هم که دارای این آزادی بازرگانی بوده اند بسیار زیاد است .
پاسخ ما

نام و نام خانوادگي  
پست الكترونيكي    
نظر شما