خانه > مقالات > نمايش محتواي مقاله


«بيگانگي و ازخود بيگانگي»، نگاهی از منظر روان‌شناسی اجتماعی / خسرو صادقي بروجني /
1388/03/08     01:40

تاريخچه‌ی از خود بيگانگي

متفکران در تاريخ بيگانگي اختلاف‌نظر دارند. برخي نظير آدورنو، اتزيوني، لاکس، و ميلز معتقدند که اليناسيون پديده‌اي خاص جوامع صنعتي و فوق‌صنعتي است. اتزيوني مي‌گويد: «جامعه‌ی صنعتي نمونه‌ی بارزي از جامعه‌ی بيگانه است». لاکس معتقد است که «بيگانگي مرضي است مدرن و نوظهور که تا قبل از قرن 19 ناشناخته بود». سي رايت ميلز نيز معتقد است که «بيگانگي مهم‌ترين پديده‌ی بارز و تم اصلي در متن جامعه‌ی معاصر است.»

گروهي ديگر از متفکران نيز چون فيوتر، فروم، مزاروش، مارکوس، پاپنهايم و کافمن آن را نه به عنوان ابداعي نو و واژه‌اي جديد که به‌صورت پديده‌اي کهن و تاريخي فرض کرده‌اند. به نظر اين متفکران ريشه‌هاي بيگانگي به نخستين دوره‌هاي تاريخ منظوم بر مي‌گردد و آثار اوليه‌ی آن در بخش هايي از تاريخ فلسفي، مذهبي و اسطوره‌اي و ادبيات کهن مشهود است.

نخستين مسيحيان بيگانگي را به مفهوم جدايي انسان از معبود خود (يعني خدا) مي‌پنداشتند. انجيل با اشاره به قصه‌ی هبوط آدم ازبهشت و انفصال وي از درگاه الهي تصويري از بشر سرگردان و متعجب در سرزميني غريب ترسيم مي‌کند. چنين تصويري از انسان رانده‌شده از درگاه الهي را مي‌توان در اکثر اديان و مذاهب و نیز گرایش‌های عقيدتي نظير يهوديت، اسلام و تصوف يافت.

اريش فروم معتقد است که تاريخ بيگانگي به دوره‌ی پيامبران عهد عتيق بر مي‌گردد، دوره‌اي که در آن صحبت از پرستش بت‌هاست. انسان‌هاي بت‌پرست در مقابل چيزي کرنش مي‌کنند که خود ساخته اند. بت (Idol) از ديدگاه فروم معرف نيروهاي حيات فرد در شکلي بيگانه است.

در دوره‌هاي بعد از رنسانس نيز واژه‌ی اليناسيون مورد توجه و تأمل بسياري از فلاسفه و متفکران اجتماعي، ادبا، شعرا و نويسندگان قرار گرفت. شايد گسترده‌ترين کاربرد اين واژه از طرف فلاسفه‌ی قبل از هگل به وسيله واضعان مکتب قرارداد اجتماعي (Social Contract) يعني توماس هابس، جان لاک و ژان ژاک روسو باشد. اين فلاسفه به‌رغم اعتقاد راسخ فلاسفه‌ی عصر روشنگري به پيشرفت و تعالي و عقل‌گرايي و باورهاي خوش‌بينانه، از جامعه و انسان به گونه‌اي ديگر ياد کردند. به نظر روسو، انسان در حالت طبيعي موجودي سليم و پاک‌نهاد است و تنها از طريق جامعه سستي و کژي بر وي مستولي مي‌شود.

روسو از فلاسفه‌ی قرارداد اجتماعي با اشاره به نيک‌طبعي سرشت انسان در حالت طبيعي سعي در نشان‌دادن نيروها و تأثيرات فاسدکننده و تباه‌گر مالکيت خصوصي، جامعه و تمدن داشت. روسو با روح تطبيق‌گرانه و سازگارانه‌ی (Confotmist) انسان مدني و ديگرمحوري بشر متمدن مخالفت ورزيد و آن را مغاير با اصل استقلال و آزادي انسان طبيعي دانست. به نظر اين فلاسفه انسان بدون چشم‌پوشي از حق خود قادر به عمل و زندگي نيست. وي بايد حقوق حقه‌ی خود را رها کند و به قرارداد اجتماعي تن دهد. چنين قراردادي به هرحال شرايطي را مهيا مي‌سازد تا بيگانگي بر فرد مستولي شود. به عبارت ديگر، قرارداد اجتماعي فرد را از حقوق طبيعي خويش منفک و بيگانه ساخته تا منافع جامعه و نفع جامعه تأمين شود.

اصطلاح «اليناسيون» كه از آن به «از خود بيگانگي» تعبير شده، از قرن 17 به بعد در حقوق، سپس در روان‌شناسي و فلسفه به كار رفته است. معادل آلماني آن «Entausserung» است كه به معناي «جدايي از خود» با رسيدن به «ناخود» (non, moi) است كه ما مترادف آن را «بي‌خود» قرار مي‌دهيم.

اما نخستين متفكري كه مبحث «ازخود بيگانگي» Alienation انسان را در فلسفه‌ی غرب پيش آورده و تعريفي از آن ارائه داده «هگل» است. هر چه ديگران در غرب پس از هگل در اين‌باره گرفته و نوشته‌اند يا تفسيري بر عقيده‌ی اوست و يا شكل پرداخته و پيچيده‌تر آن است.

هگل از خودبيگانگي يا به تعبيري بي‌خويشتني را «عينيت يافتن انديشه‌ی ازلي» در جهان جسماني، يا تجسم روح متناهي در جهان متناهي تعريف مي‌كند نماينده‌ی اين را آگاهي انسان مي‌داند، آن هم نه آگاهي يك فرد يا همه‌ی افراد در يك زمان، بلكه آگاهي همه‌ی افراد انساني در سراسر زمان مد نظر هگل است.

تعريف موضوع

از خود بيگانگي از مقوله‌هاي مهم در مباحث جامعه‌شناختي، انسان‌شناختي، روانشناسي اجتماعي و فلسفي جهان امروز است كه پيرامون آن عقايد گوناگون وجود دارد. از آن‌جا كه اين مفهوم داراي ابعاد‌ي گسترده و گوناگون است تعاريفي متعدد و متفاوت از آن ارائه شده است.

مفهوم از خودبيگانگي بعد از صنعتي‌شدن جوامع در محافل علمي مطرح شده و مورد توجه به‌خصوص جامعه‌شناسان و روانشناسان قرار گرفته است. هر كدام از اين متفكران با توجه به ديدگاه‌هاي علمي و تخصصي خود و بر اساس مكاتب فكري كه به آن وابستگي بيش‌تري داشته‌اند، به ارائه‌ی نظريه‌هايي درباره‌ی اين مفهوم پرداخته‌اند.

تا دهه‌ی 1940 بيگانگي در سه معنا (1- انتقال دادن، حواله كردن و واگذاري حقوق يا مايملك 2- تنفر يا بيزاري در احساس و نيز احساس انفصال، جدایي و دور افتادن فرد از خود، ديگران، جامعه، كار،... 3- جنون، بلاهت و ديوانگي، شيدایي و شوريدگي و اختلال و بي‌نظمي در قواي دماغي) به کار می‌رفت كه به ترتيب در مفهوم حقوقي، مفهوم جامعه شناختي و مفهوم رواني و روان درماني كاربرد داشت، لكن بعد از جنگ جهاني دوم اين پديده دستخوش تحول گرديد به‌طوري‌كه به‌عنوان مفهومی محوري مورد توجه فلاسفه، ادبا، شعرا، جامعه‌شناسان، روانشناسان و منتقدان اجتماعي قرار گرفت و به انحای مختلف تعريف و تفسير شد و در طرق مختلف به‌كار رفت.

يكي از عواملي كه سبب اشتهار از خودبيگانگي و جلب توجه صاحب‌نظرات بدان شد چاپ آرای فلسفي و اقتصادي ماركس جوان در سال 1932 بود. ماركس بر اين باور بود كه انسان در لحظه‌اي از جريان زندگي اجتماعي خويش استعداد‌ها و قابليت‌هاي دروني خويش را به بيرون مي‌تراود (فراگرد برون‌افكني). اين خود در لحظه‌اي ديگر منجر به پيدايش نهادها، ساختارها و نظام اجتماعي مي‌گردد. اين اشيا و اعيان خارجي پس از پيدايش و تكوين وجود خود به انسان تحمیل می‌شوند تا بدان جا كه از آفرينندگان خويش بيگانه گشته و آفريننده‌ی خود را آفريده حس مي‌كنند. از اين رو براي ماركس بيگانگي بين انفصال و جدایي انسان از خود از كار و توليدات خويش، از هم‌نوع، از جامعه و از طبيعت است.

در نزد دوركهايم از خود بيگانگي با كلمه «آنومي» مترادف گرفته شده است كه به نوعي حالت فكري اطلاق مي‌شود كه در آن به‌واسطه‌ی اختلاف اجتماعي فرد دچار نوعي سردرگمي در انتخاب هنجارها، تبعيت از قواعد رفتاري و احساس فتور و پوچي است. مرتن نيز چون دوركيم اين پديده را مترادف با «آنومي» مي‌گيرد و بر جنبه‌هاي اجتماعي آن تأكيد مي‌كند.به نظر مرتن بي‌هنجاري، رفتار منحرفانه، ‌آنومي يا از خودبيگانگي كه در عين حال مبيين گسيختگي و عدم‌تجانس بين اهداف فرهنگي و وسايل نهادي شده، جهت نيل بدان اهداف است. اشاره به حالتي از رابطه‌ی فرد و جامعه دارد كه در آن بين فرد و ساخت فرهنگي و ارزشي حاكم تضاد وجود دارد.

اريك فروم با ديدي عمدتاً روان‌شناختي، روان‌شناسي اجتماعي متوجه از خود بيگانگي است. او همانند ماركس بيگانگي از خود را حالتي از هستي مي‌داند كه در آن آدمي مقهور محصول كار توليدات خويش از عينيت و شئييت يافته و به‌صورت نظام اجتماعي ـ اقتصادي درآمده‌اند، مي‌گردد تا بدانجا كه هر گونه اختيار، اراده و كنترل از او سلب و فرصت خودشناسي از او ساقط مي‌شود. از اين‌رو براي اريك فروم از خود بيگانگي، انفصال از مفهوم من واقعي يا ضمير حقيقي است.

«فتلر» نيز از خودبيگانگي را مترادف با آنوميا يا آنومي رواني مي‌گيرد و آن را از آنومي (كه مرتن و دوركيم آن را با از خود بيگانگي مترداف مي‌گيرند) متمايز مي‌سازد. آنوميا در نزد فتلر به مفهوم اختلال، آشفتگي و بي‌سازماني شخصيتي است و اشاره به وضعيت يا حالت رواني ـ اجتماعي دارد كه در آن فرد نوعي احساس تنفر نسبت به برخي از جنبه‌هاي شخصي وجود اجتماعي خويش مي‌كند.

ميچل معتقد است بيگانگي در تعريفي وسيع و عام به معناي احساس انفصال، جدايي و عدم پيوند ذهني و عيني بين فرد و محيط پيرامون او (يعني جامعه، انسان‌هاي ديگر و خود) است. كنت كئيستون از خود بيگانگي را نوعي پاسخ يا واکنش از سوي خود به فشارها، تنش‌ها،‌ ناملايمات و نيز اختلاف ديدگاه‌هاي فردي و اجتماعي و ضررهاي تاريخي تعريف مي‌كند. در كل، از خود بيگانگي حالتي است كه در آن شخصيت واقعي انسان زايل مي‌گردد و شخصيت بيگانه‌اي ( انسان يا شئي) در آن حلول مي‌كند و انسان «غير» را «خود» احساس مي‌كند.

قلمرو روان‌شناسي اجتماعي از «ازخود بيگانگي»

در اين قلمرو، چند تن از روان‌شناسان اجتماعي و روان‌شناسي بنام، كه در زمينه‌ی بيگانگي و از خودبيگانگي نظريه‌پردازي كرده‌اند مورد بررسي قرار مي‌گيرد. اين گروه بيگانگي را در سطح فردي مطالعه مي‌كنند و عمدتاً متوجه آنومي اجتماعي يا آنوميا هستند. در آنومي رواني بر خلاف آنومي اجتماعي احساسات فرد در قبال خود سنجيده مي‌شود. از اين‌رو بحث روان‌شناسان اجتماعي و روانكاوان از بيگانگي «خود» انسان است و عوامل بيگانه‌زا.

اريك فروم. اريك فروم (Erich Fromm) مثل هوركهايمر، هابرماس و ماركوزه، از نظريه‌‌پردازان مكتب فرانكفورت است كه در بررسي‌هاي خود، اسپينوزا، ماركس، فرويد، هر سه را در نظر دارد. او معتقد است كه انسان داراي طبيعتي است كه در ارتباط با جهان و كنش متقابل با ديگران شكل مي‌گيرد. از نظر وي، در طبيعت انسان تنها از كنش‌هاي ثابت مانند گرسنگي و تشنگي و كنش‌هاي نسبي كه با شرايط تاريخي وجوه توليدي زمان دگرگون مي‌شوند و مورد توجه ماركس هستند تشكيل نشده بلكه كنش‌هاي رواني و وجودي در طبيعت او سهم به‌سزايي دارند.

اريك فروم علاوه بر اين‌كه به تجزيه و تحليل دقيق مفهوم بيگانگي در آثار ماركس مي‌پردازد، از آن در مطالعات فلسفي و جامعه‌شناسي خود وسيعاً سود مي‌برد.

فروم معتقد است كه «بيگانگي تعريفي است از وضعيت انسان در جامعه‌ی صنعتي». او در تفسير خود از بيگانگي انسان نسبت به خويش، شخصي را مورد مطالعه قرار مي‌دهد كه از خود دور مي‌شود، اعمال او به‌جاي آن‌كه تحت كنترل او باشد بر او مسلط‌ است و او خودرا مركز اعمال فردي خويش نمي‌يابد. به جاي اين‌كه اعمال طبق خواست و اراده‌ی او انجام گيرد. او از اعمالش اطاعت مي‌كند،‌ او خود را نظير همه‌ی مردمي مي‌يابد كه به عنوان اشيا درك مي‌شوند. با احساس‌ها و خواسته‌هاي مشترك، اما در عين حال در همان زمان او هيچ‌گونه وابستگي و ارتباطي با جهان خارج ندارند. به نظر اريك فروم اعضاي جامعه‌ی‌ صنعتي همگي الينه شده ـ فسخ شده ـ هستند و بيگانگي مختص گروه و طبقه‌‌ی خاصي نيست، او مي‌گويد: «انسان امروزين در جامعه‌ی صنعتي شكل و شدت بت‌زدگي را، دگرگون ساخته است. او در دست نيروهاي اقتصادي كور حاكم، شيئي شده است. او دستكارهاي خود را مي‌پرستد و به «شئي» بدل مي‌شود. در جهاني از اين دست‌ تنها كارگر بيگانه نيست... كه همگان بيگانه‌اند.»

فروم انواع مختلف از خود بيگانگي را كه زاييده‌ی شيوه‌ی توليد سرمايه‌داري است، مشخص مي‌كند. شرايط كار، كارگران را از خود بيگانه مي‌كند، تأمين معاش آنان بستگي به اين دارد كه سرمايه‌داران و مديران بتوانند از استخدام آنان سود برند و بدين ترتيب كارگران تنها به عنوان وسيله‌اي در نظر گرفته مي‌شوند و نه به عنوان غايت و هدف. كارگر «ذره‌‌ی اقتصادي است كه به آهنگ مديريت ذره‌اي مي‌رقصد». مديران «حق كارگر براي تفكر و تحرك آزاد را از او سلب مي‌كنند. حق زندگي از كارگر سلب مي‌شود، نياز به تسلط، خلاقيت، كنجكاوي و تفكر آزاد در آنان با محدوديت روبرو مي‌شود در نتيجه، نتيجه‌ی گريز ناپذير، فرار يا مقابله، بي‌تفاوتي يا تخريب، يا انزواي رواني از سوي كارگر است».

با اين‌حال، فروم استدلال مي‌كند كه «نقش مدير نيز با از خود بيگانگي همراه است»، او نيز تحت تسلط نيروهاي مقاومت‌ناپذير سرمايه‌داري است و آزادي بسيار محدودي دارد. او بايد «با غول‌هاي غيرشخصي با شركت‌هاي بزرگ رقيب با بازارهاي غول‌پيكر غيرشخصي، با اتحاديه‌ها و حكومت، سروكار داشته باشد.» مرتبه‌ی او، مقام او، درآمد او به طور خلاصه تمامي موجوديت اجتماعي او ـ به اين بستگي دارد كه ميزان سودهايش پيوسته رو به افزايش باشد. ليكن بايد اين‌كار را در دنيايي انجام دهد كه در آن از كم‌ترين نفوذ شخصي بر غول‌هايي كه با آن‌ها سروكار دارد، برخوردار نيست.

اريك فروم از جدايي و انزواي انساني در جوامع صنعتي معاصر به عنوان رنج لاعلاج بشري ياد مي‌كند. به اعتقاد او: جامعه ـ جامعه‌ی صنعتي ـ خالق «آدمك تشكيلاتي» است، موجودي تهي از آگاهي و اعتقاد كه بزرگ‌ترين افتخارش اين است كه در يك ماشين عظيم و مقتدر، دندانه‌اي، هر چند كوچك و خرد است. شعار اين است؛ پرسش ممنوع، تفكر ممنوع، دلبستگي و علاقمندي ممنوع، مبادا كه كاركرد بي دغدغه و قرين آرامش تشكيلات بر هم خورد. اما آدمي براي شيء بودن و خاموش نشستن ساخته نشده است.

به زعم كساني كه براي فرد اولويت قایل مي‌شوند، عدم انطباق فرد با جامعه، نشانه‌اي از بيگانگي او تلقي مي‌شود. اما افرادي از قبيل اريك فروم معتقدند كه ممكن است جامعه آن‌چنان بيمار يا بيگانه باشد كه فرد توانايي تطبيق خود را با آن نداشته و لذا دچار ازخودبيگانگي مي‌شود.

اريك فروم با ديدي عمدتاً روان‌شناختي متوجه از خود بيگانگي است. او بيگانگي از خود را حالتي از هستي مي‌داند كه در آن آدمي مقهور محصول كار و توليدات خويش كه عينيت و شيئيت يافته و به صورت نظام اجتماعي ـ اقتصادي در آمده‌اند، مي‌گردد تا بدان‌جا كه هر گونه اختيار‌، اراده و كنترل از او سلب و فرصت خودشناسي از او ساقط مي‌شود. از اين رو براي اريك فروم از خودبيگانگي به مفهوم انفضال شناختي از مفهوم من واقعي (Real Self) يا ضمير حقيقي (Troe Ego) است.

فروم اعتقاد دارد كه ريشه‌هاي بيگانگي آدمي را مي‌توان در جريان توسعه‌ی تكاملي او جست‌وجو كرد. برخلاف حيوانات پست‌تر كه با غرايز به رفتار و فعاليت واداشته مي‌شوند انسان به قابليت رواني منحصر به فردي مجهز است كه او را قادر مي‌سازد بر جهان طبيعت فایق آيد. زندگي او ديگر تابعي از نيروهاي قهار و سلطه‌گر طبيعت نيست بلكه براساس خودآگاهي، برهان، تحليل و تفهيم، قوام و نظام دارد. از اين رو انسان و طبيعت به عنوان دو واقعيت مستقل نمود يافته و عدم وحدت و يگانگي اين دو سبب گرديده كه بشر خود را در محيطي بيگانه كه در آن جداي از طبيعت، هستي دارد ببيند و بيابد. مسأله‌ی هستي آدمي و حيات او در جهان طبيعت مسأله‌اي نادر و منحصر به فرد است. به قول فروم «انسان با آن‌كه از طبيعت جدا و منفك است با طبيعت هستي دارد، با طبيعت قرين است. بخشي از او از عالم بالاست. خدایي است. الهي است نامتناهي است و بخشي ديگر از جهان خاكي است، حيواني است، متناهي است.»

درنتيجه، انسان مي‌بايد خود را با اين شرايط محيطي جديد تطبيق و سازگاري دهد. در چنين محيطي او همچنين با انبوهي از خواسته‌ها و نيازها روبروست. در بين اين نيازها مي‌توان نياز به ايجاد ارتباط و اتحاد و يگانگي با طبيعت، با خود و ديگر انسان‌ها، نياز به خلاق‌بودن، نياز به تعلق و وابستگي، نياز به خوديابي و خودشناسي و بالاخره نياز به داشتن عقيده و مرام و مسلك اشاره كرد. به نظر فروم در جامعه‌ی صنعتي و تحت روابط اجتماعي توليد نظام سرمايه‌داري انسان قادر به ايفا و تأمين رضامندانه‌ی بسياري از اين نيازها نيست. به جاي آن‌كه از يگانگي با طبيعت مسرور و شادمان باشد از بيگانگي با آن و از تنهايي و انزوا و پريشاني خاطر اندوهناك است. با آن‌كه توانمند به تسخير طبيعت است قادر به نمايش خلاقيت خود و ارضای اين نياز نیست، خود را نمي‌شناسد. از طبيعت خود جدا افتاده است به خويشتن خود او راهي نيست و نمي‌داند چه هست و بايد باشد. او از بحران هويت رنج مي‌برد؛ سرگشته‌اي است در وادي حيرت.

حوزه‌ی انتساب فروم روان‌شناسي اجتماعي و (روان‌كاوي) است. وي علل از خود بيگانگي را مالكيت خصوصي، روابط اجتماعي و نظام ارزش‌هاي سرمايه‌داري، فرهنگ صنعتي، بوروكراسي و عقلانيت مي‌داند.

ملوين سمين: بي‌شك ملوين سمين (M. Seemon) در زمره‌ی نخستين روان‌شناسان اجتماعي است كه كوشيد، مفهوم بيگانگي رواني را در قالبي منظم و منسجم تدوين و تعريف کند. سمين براي پندار كه بيگانگي معلول عقلي واحد است خط بطلان مي‌كشد. سمين كوشيد ضمن ارائه‌ی تعريفي مفهومي از بيگانگي و مشخص نمودن تیپولوژي اليناسيون، صور و انواع تظاهرات رفتار بيمارگونه را در پنج نوع قابل‌تميز كه به نظر وي رايج‌ترين و متداول‌ترين صور كاربرد مفهومي واژه در ادبيات، جامعه‌شناسي و روان‌شناسي است نشان مي‌دهد.

اشكال پنج گانه سمين از خود بيگانگي عبارتند از:

1- بي‌هنجاري و يا ناهنجاري با بي‌روایي (Normlessness)

2- بي‌تواني يا ناتواني‌، بي‌قدرتي (Powerlessness)

3- بي‌هودگي يا پوچي يا بي‌هدفي (احساس بي‌فعاليتي يا احساس بي‌محتوايي Meaninglessness).

4- احساس بيگانگي از جامعه يا احساس انزواي اجتماعي (Social Isolation)

5- احساس بيگانگي از خود يا احساس تنفر از خويشتن (Self estrangement).

چنانكه از اين تقسيم‌بندي بر مي‌آيد «از خود بيگانگي» يكي از اشكال پيدایي «بي خود شدن» يا اليناسيون است نه تمام آن.

1) احساس بي‌هنجاري: به عقيده‌ی سمين احساس بي‌هنجاري هم‌چون احساس بي‌قدرتي و بي‌معنايي، وضعيتي فكري و ذهني است كه در آن فرد اين احتمال را به حد مفرطي بر خود مفروض و متصور مي‌دارد كه تنها كنش‌هايي را به حوزه‌هاي هدف نزديك مي‌سازد كه مورد تأييد جامعه نيستند اين بعد از خود بي‌خود شدن را سمين از دوركيم اقتباس كرده است. پايه گذار مكتب جامعه شناسي فرانسه «آنومي» را به هم خوردن هنجارهاي اجتماعي مربوط به رفتار اخلاقي مي‌داند.

2) احساس بي تواني يا ناتواني يا بي‌قدرتي: فرد توانايي كنترل نتايج فعاليت يا نيروهاي جديد را ندارد. در جامعه‌ی صنعتي فرد خودرا ناتوان مي‌بيند و در مي‌يابد كه در سرنوشت خويش نقشي ندارد و نيز در نظام اجتماعي فاقد كار و كاروري است. احساس بي‌قدرتي عبارت است از احتمال و يا انتظار متصوره از سوي فرد در قابل بي‌تأثيري عمل خويش و يا تصور اين باور كه رفتار او قادر به تحقيق و تعيين نتايج مورد انتظار نبوده. و وي را به هدفي كه براساس آن كنش او تجهيز گرديده رهنمون نيست. به قول سمين اين مفهوم از بيگانگي بيش از صور ديگر آن در ادبيات معاصر كاربرد دارد.

3) احساس بي‌هودگي يا پوچي يا احساس بي‌معنايي: هنگامي كه فرد نتواند نحوه‌ی كاركرد سازمان اجتماعي مسلط بر خود را درك كند و در نتيجه موفق به پيش‌بيني عاقبت اعمال خود نباشد و معنا و مفهوم آن را درنيابد دچار احساس بي‌هودگي و پوچي مي‌شود. احساسي كه بسياري از كاركنان «كم‌كار» دولت مي‌توانند داشته باشند.

4) احساس بيگانگي از جامعه يا انزواي اجتماعي: فردي كه از خود بي‌خود گردد و از جامعه كناره بگيرد به اين معناست كه او اعتقادي به نحوه‌ی كاركرد جامعه، روابط حاكم و هدف‌هاي خرد و كلان ندارد. چون فعالانه نمي‌تواند اين روابط و اهداف را نفي و رد كند به طور منفصل با «گوشه‌نشيني» و عزلت‌گزيني خود را از گزند جامعه به حاشيه مي‌كشد و احساس انزواي اجتماعي هم به معناي انفكاك فردي فرد از استانداردهاي فرهنگي است.

5) احساس بيگانگي از خود يا احساس تنفر از خويشتن: چنين پنداشته مي‌شود كه فرد مفهوم پيش‌ساخته‌اي از خود داراست. بنا به باور ماركس جوان، انسان در طبيعت در كانون كار و كنش قرار دارد و از طريق آن به وجود خود پي مي‌برد. در جامعه‌ی سرمايه‌داري كار وسيله‌اي براي بقاي هستي تلقي مي‌شود. كارگزار از كار خود مايه مي‌گذارد ولي هرگز از خلاقيت خود آگاه نمي‌شود و تنها در خدمت و جوار ماشين يك يا چند حركت «اندامي» از خود بروز مي‌دهد بدون اين كه نقش مهمي در تماميت زنجيره‌ی توليد ايفا كند. كالایي‌شدن كار كارگر و اجير شدن او براي بقا كنشي بين «جوهر» و «هستي» او پديد مي‌آورد. در چنين وضعيتي فرد شانس و فرصت لازم را جهت خلق و توليد محصولي كه او را راضي و خرسند سازد نيست و به‌نوعي به احساس انزجار از روابط اجتماعي توليد گرفتار است.

ملوين سمين به حوزه‌ی روان‌شناسي و روان‌شناسان اجتماعي تعلق دارد و علل بيگانگي را بوروكراسي و ساختار ديوان‌سالاري مدرن، عدم‌تجانس بين رفتار فرد و سيستم پاداش جامعه مي‌داند. موضوع بيگانگي او مثل ساير روان‌شناسان «خود» است سمين در نهايت بيگانگي را خود انتخابي مي‌داند.

ديويد رايزمن الگوهاي اجتماعي‌كننده‌ی جامعه را مسئول از خود بيگانگي فرد مي‌داند. در نظر وي الگوهاي اجتماعي‌كننده‌ی جامعه‌ی مدرن به گونه‌اي‌ست كه فرد را بيش از آن‌كه متوجه خود كند تحت ارشادات ديگران در مي‌آورد. يعني به فرد همواره توصيه مي‌شود كه برای رفتار و كرداري معقول و مطلوب به ديگران بنگرد، در چنين شرايطي است كه فرد ارتباط بنيادي را با خويشتن گم كردهو دچار نوعي «بحران هويت» مي گردد.

ديويد رايزمن آمريكايي، نويسنده‌ی كتاب معروف «توده‌ی تنها» كه خود از وضع‌كنندگان اصطلاح «جامعه‌ی مصرف» به شمار مي‌رود، عقيده دارد كه «در اين نوع جوامع، افراد «پيرو ديگران» هستند. زيرا رفتار هركس، هميشه تحت نفوذ افراد ديگر است و هر فرد مي‌كوشد از رفتار ديگران اطلاع حاصل كرده، خود نيز اين رفتار را دنبال كند. بدين سبب در چنين جوامعي وسايل ارتباط جمعي كه منعكس‌كننده‌ی رفتار ديگران است، به كالاهايي مصرفي تبديل مي‌شوند. بدين طريق محتواي سياسي و فرهنگي اين وسايل نيز شكل مصرفي پيدا مي‌كند و ماهيت رهبري‌كننده و آموزنده‌ی خود را از دست مي‌دهد. در اين شرايط انسان به موجودي تبديل مي‌شود كه از هر گونه فعاليت در راه تحول سياسي جامعه روگردان شده به اميال شخصي و مصرفي رو می‌كند.

زندگي افراد «پيرو ديگران» در جامعه‌ی مصرف، رفته‌رفته به جايي مي‌رسد كه همه دچار از خود بيگانگي مي‌شوند. از هستي حقيقي تهي شده، شخصيت و ماهيت انساني خود را از دست مي‌دهند. بدين ترتيب، «افراد به جاي آن‌كه به گذشته و آينده‌ی خود با ديده‌ی بصيرت بنگرند و با روش هاي صحيح عقلي راه تعالي را برگزينند، فقط به پول، غذا، بازي و بي‌هودگي مي‌انديشند...».

در تبديل ميليون‌ها انسان به يك توده‌ی «بي‌شخصيت و جاهل» كه تحت تأثير سودجويي‌ها و خودخواهي‌ها قرار گرفته خلاقيت علمي و فرهنگي را از دست داده، مقام سازنده‌ی انساني را در تحولات سياسي رها كرده و به سازشكاري پرداخته است، نقش منفي وسايل ارتباط جمعي را نمي‌توان انكار كرد. بايد دانست كه وسايل ارتباطي، خود به وجود آورنده‌ی «انبوه خلق تنها» مي‌باشند. زيرا طرز كار وسايل ارتباط جمعي سبب مي‌شود كه گروه‌هاي طبيعي انساني مانند خانواده، و گروه‌هاي متشكل انساني، مانند گروه‌هاي مذهبي، سياسي و فرهنگي متلاشي شوند و هر فرد جدا از ديگران در تنهايي زندگي مي‌كند و می‌تواند به پيام‌هاي ارتباطي نيز جدا از ديگران دسترسي داشته باشد. طبيعي است كه بدين ترتيب، تعداد فراواني از اعضاي تنهاي اين انبوه خلق در معرض تبليغات فريبنده‌ی وسايل پرقدرت ارتباط جمعي، نيروي تفكر و پايداري را از دست مي‌دهند و به قيدوبندهاي تبليغاتي گرفتار مي‌شوند كه اين نیز باعث از خود بيگانگي انسان و بيگانگي انسان از ديگران و جامعه مي‌شود.

آگاهي به «از خود بيگانگي» براي انسان‌ها كه از طريق زندگي مادي و ظاهري خود جامعه‌ی صنعتي پيوستگي يافته‌اند و ارضاي خود را در بر آوردن نيازهاي موجود در اين جامعه مي‌دانند كار دشواري است.

منابع

- دريابندري،نجف(1369). درد بي خويشتني؛ بررسي مفهوم اليناسيون در فلسفه غرب، تهران: نشرکتاب پرواز

- شيخاوندي، داور(1373). جامعه شناسي انحرافات، چاپ سوم، گناباد، نشر مرنديز

- عنايت، حميد(1349).جهاني از خودبيگانه (مجموعه مقالات)، تهران، فرمند

- فروم،اريک(1360).فراسوي زنجيرهاي پندار،ترجمه بهزاد برکت، تهران، پاي ژه

- محسني تبريزي، عليرضا،،«بيگانگي»، نامه علوم اجتماعي، جلددوم، شماره دوم، دانشگاه نهران، تابستان 1370

- Fromm, Erich (1955).The sane society, New York

- Riesman, David (1950).The lonely crowd, new heaven, yale university press

-Tar, Zoltan (1977).The Frankfurt school, New York



از خود بیگانگی
[HyperLink1]



نام و نام خانوادگي  
پست الكترونيكي    
نظر شما