/
"این نوع سوسیالیسم... برای دولتهای استبدادی مترسک مطلوبی بود که از آن بر ضدّ بورژوازی پرخطر استفاده میکردند. پس از قرصهای تلخ تازیانهها و گلولهها، که این دولتها، درست در همان زمان، به خیزشهای طبقهی کارگر آلمان خوراندند، این پایان شیرینی بود. بدینسان در همان حال که دولتها از سوسیالیسم حقیقی چون سلاحی بر ضد بورژوازی آلمان استفاده میکردند، این نوع سوسیالیسم بهطور مستقیم نیز بیانگر منافع ارتجاعی یعنی منافع نافرهیختگان آلمانی بود."
(مارکس و انگلس، مانیفست کمونیست، در: مانیفست پس از 150 سال، ترجمهی حسن مرتضوی و محمود عبادیان، نشر آگه)
در پی آن بودم در ادامهی مباحث جاری، مقالهای مستقل دربارهی جایگاه بورژوازی در ایران معاصر بنویسم، تا کوششی برای ترسیم نقشهی راه خیزش طبقهی کارگر ایران و جلوگیری از "سرباز" شدنش در جنبش دموکراتیک موجود کرده باشم. بهخصوص که محمد قراگوزلو در مقالهی "ماهیت طبقاتی جنبش اجتماعی جاری" به رغم زدن تیغ و گاه فلاخن ملامت بر سروروی همگان و استفاده از شیوهی اثبات خود با نفی دیگران، بالاخره عنوان کرده بود که: "جنبش اعتراضی موجود، جنبشی تودهیی و دموکراتیک" است؛ و "جنبشهای دموکراتیک بهطور بالقوه و مشروط در عصر امپریالیسم مترقیاند"؛ و "کارگران بهمثابه و در قالب طبقه در صحنه حاضر نیستند" ؛ و "روزگار عجیبی است بورژوازی استمرار حیات خود را در دنبالهروی از خردهبورژوازی یافته است". از آن جا که این گزارهها مواضع اعلام شده من و برخی دیگر از چندین سال پیش بود، به پلمیکهای ایشان بهایی ندادم و فرض کردم این گزارهها، نقطهی آغاز توافقهای اصولی و صحیح جریان چپ انقلابی را میتواند تشکیل دهد و میتوان بر اساس آنها به طرح مسایل نظری و کوشش برای پاسخ آنها برای حضور کارگران بهمثابه یک طبقه در جنبش موجود پرداخت، یعنی ترسیم نقشهی راه آنچه را که "ساختیابی" طبقاتی مینامم. به علاوه، محمد قراگوزلو در مقالهی پیشگفته وعده داده بود که به "چیستی و چرایی غیبت طبقهی کارگر در جنبش اعتراضی جاری" خواهد پرداخت که در مقالهی "دربارهی غیبت طبقه کارگر" چنین کرد. اما خلاف انتظار، وی در این مقاله حتا از مواضع پیشین خود عدول کرد، در ادعاهای غیر مستدل و غیرمستند خود راز هیچ چرایی و چیستی را نگشود، به خطابهای ضد کل چپ ایران و جهان اکتفا کرد و همهی چیستیها و چراییها را در بیرون از طبقهی کارگر ایران دیده، دامن کبریایی خود و طبقهی کارگر را از هر گردی مبرا دانست. قراگوزلو در این خطابه علاوه بر تکرار تفسیر نادرست خود از نظریههای مارکس و لنین (که به آنها اشاره خواهم کرد)، در مقام "دانای کل" و صاحب حقیقت واحد و مطلق سوسیالیسم، تمام مکاتب و نظامات سوسیالیستی گذشته و موجود و ترکیبهای ممکن وناممکن آنها را (مانند کمونیسم بورژوایی! و سنت مائویی- لوکاچی!) نفی کرد و حتا با لنین نیز دربارهی "نقش تعیین کننده روشنفکران بوروژوا و انتقال آگاهی ازبیرون طبقه"ی کارگر مرزبندی کرد، تا خود به روشنفکرانی "که دل در گرو فرودستان اقتصادی دارند"، راهی نوین را برای تشکل طبقه کارگر و تحقق سوسیالیسم (در واقع فقط نابودی بورژوازی، نه تحقق سوسیالیسم) بنمایاند، بدون آن که در "ذهن یا جیب آنان، یک مجلد آنتی دورینگ" بگذارند!
وی در حالی که پیشتر از دموکراتیک بودن جنبش سخن گفته بود، در نوشتهی اخیر به طبقه کارگر ایران خطاب نمود که: "نمیتواند به بهانهی مبارزه با توتالیتاریسم دست به اتحاد با جناح های مختلف بورژوازی ـ حتا بورژوازی چپ ـ بزند." قراگوزلو به رغم دمکراتیک دیدن جنبش در گذشته، مصیبت را در این میبیند که: "در مقابل تقابل انبوهه (خلق یا مردم) با کاپیتالیسم و استبداد سرمایهداری از تضاد مردم با دولت احمدی نژاد سخن میگویند! مصیبت را ببین!" پس بیراه نیست که وی جبههی اصلاحطلبان را "تحت هیچ شرایطی متحد ـ حتا متحد مقطعی ـ طبقهی کارگر" نداند. حال طبقهی کارگر ایران را در نظر آورید که یک نفر به نام سوسیالیسم تمام ذخایر اندیشه و عمل و مبارزات و سرافرازیها وحماسه های تاریخی اش را در ایران و جهان نه نقد، بلکه هجو میکند؛ او را از تضاد با استبداد برحذر میدارد و در عوض بدون نظریهی راهنما و متحد خارجی (شاید جز چاوز!) و داخلی به فعالیت مستقل علیه "خطر بورژوازی" فرا میخواند. چنین شخص یا اشخاصی، که به قول "الف. بامداد" در پشت دیوار سنگی حماسههایشان همهی آفتابها غروب کردهاند، طبقهی کارگر ایران را بسیار دستکم گرفتهاند، اگر میاندیشند که سوسیالیسم پیشنهادی آنها را "مترسک مطلوب استبداد" نخواهند خواند.
لنین در "چه باید کرد؟" به عنوان یکی از مؤثرترین آثار در اعتلای جنبش سوسیالیستی روسیه و جهان، گفته بود: "بدون تئوری انقلابی، جنبش انقلابی نیز نمیتواند وجود داشته باشد." و این که: "آگاهی سوسیال دموکراتیک در کارگران اصولاً نمیتوانست وجود داشته باشد... آموزش سوسیالیسم از آن تئوری های فلسفی، تاریخی و اقتصادی نشو و نما یافته است که نمایندگان دانشور طبقات دارا و روشنفکران تتبع نمودهاند. خود مارکس و انگلس موجدین سوسیالیسم علمی معاصر نیز از لحاظ مو قعیت اجتماعی خود از زمرهی روشنفکران بورژوازی بودهاند." در ایران این نوع گفتارها به مذاق کسانی که خود را تنها نمایندگان "حقیقی" سوسیالیسم میپندارند، اما بهقول مارکس سوسیالیسم آنها "نمایندهی پرطمطراق نافرهیختگان خردهبورژوا" است، خوش نمیآید. این نوع سوسیالیستها از آن رو در مانیفست در زیرمجموعه "سوسیالیسم ارتجاعی" جای گرفتند که حاضر بودند در راه مبارزه با لیبرالها، به سلاح استبداد تبدیل گردند. همان راهی که در نهایت "لاسال" (بنیانگذار اتحادیهی عمومی کارگران آلمان) نیز در همرهی با استبداد فراطبقاتی (به زبان امروز پوپولیستی) "بیسمارک" پیمود، چرا که دشمن اصلی کارگران را بورژوازی میدانست، نه استبداد. هم از اینرو مارکس در "نقد برنامهی گوتا" شدیدترین نقادیها را نثار برنامهی تدوینشدهی وی برای تشکل کارگران آلمان کرد.
حال که صحبت از "نقد برنامهی گوتا" شد، بگذارید به یکی دیگر از شباهت های مواضع نویسندهی مقاله "درباره غیبت طبقه کارگر" با سوسیالیسم لاسالی نگاهی بیندازیم. در اواخر مقالهی مذکور آمده است: "از سوی دیگر حضور بدون پلاتفرم خرده بورژوازی... نمیتواند برای کارگران غیرمتشکل راهگشای مشارکت مؤثر و انحلال گرا درخیزش سبز باشد. بخش قابل توجهی از این خرده بورژوازی معترض با جمع آوری گشت ارشاد... به خانه میرود، اما برای طبقهی کارگر مسألهی اصلی نابرابری است، نابرابری در تمام سطوح." (تاکیدها از نویسندهی مقالهی مذکور است.) در همین سخن کوتاه چند مشکل اساسی وجود دارد: نخست، مشارکت مؤثر کارگران در یک جنبش به قول ایشان "تودهای دموکراتیک" آن را اعتلا میبخشد نه انحلال. دوم، بهراستی از نظر شما بخش قابلتوجهی از این مردم شجاع معترض، برای دستبهدست شدن با زوجشان و قدم زدن در خیابان و بوستان، یا از ترس گشت ارشاد به مقابله با نیروی مسلح ضد شورش شتافته، در برابر تندر میایستند تا خانه شان روشن شود؟ بهراستی "مصیبت را ببین!" مصیبت تحلیلگری را که اسیر اوهام سرخ خویش، اثبات حقانیت تاریخی طبقه کارگر را در نفی جنبشی دموکراتیک، هم نوا با کسانی میبیند که حتا قاضیان نیروهای مسلح نیز آنها را مجرم شناختهاند. سوم، این حکم که "برای طبقهی کارگر مسالهی اصلی نابرابری است"، یا با برابری در همهی سطوح مسأله اصلی طبقه کارگر حل میشود، از آن سوسیالیستها نیست بلکه حکمی بورژوایی است. مارکس در" نقد برنامهی گوتا" بهصراحت میگوید که "حقوق برابر در اصل حقوق بورژوایی است." و توضیح میدهد برابری اجتماعی به دلیل نابرابریهای ذاتی بشر به نابرابری میانجامد و نتیجه میگیرد: "برای پرهیز از این کاستیها، بهجای حق برابری باید حق نابرابری اعمال شود." یعنی طبقهی کارگر باید به دنبال حق نابرابری باشد که در مرحلهی دوم جامعهی کمونیستی با شعار "از هرکس به اندازهی تواناییاش، به هرکس به اندازهی نیازش" تحقق مییابد. بدون شک نویسندهی مقاله در زیر عنوان "تحلیل مشخص در شرایط معین" و در کنار موضوع گشت ارشاد، چنین منظوری نداشته که مسالهی اصلی طبقه کارگر غیرمتشکل ایران نابرابری مورد بحث مارکس در فاز دوم جامعهی کمونیستی است، بلکه از آن روست که به قول مارکس دربارهی سوسیالیستهای آرمانشهری: "پرولتاریا تنها از آن جهت که رنجبرترین طبقه است برای آنها اهمیت دارد." کمترین لقب مارکس برای چنین کسانی مروجین سوسیالیسم مبتذل بود.
از این نوشتهی خطابی به سبک دوستمان که بگذریم، از آن جا که پاسخگویی به تک تک احکام نادرست صادرهی ایشان به پلمیکی طولانی، دو طرفه و کمفایده میانجامد، دیگر ایشان را خطاب نخواهم کرد و در مقالاتی دیگر به طرح اثباتی بحث دربارهی مسایل اصلی پیش رو و بهخصوص معنای مرحلهی دموکراتیک در جنبش سوسیالیستی طبقه کارگر خواهم پرداخت، تا بهتدریج در فرآیند و پراکسیس جاری در جنبش اجتماعی موجود، نظریهی لازم برای تکامل آن فراهم آید و به قول لنین جنبش و روشنفکران از هم بیاموزند. تنها در پاسخ این که ایشان پس از تصفیه حساب با کل چپ مرده و زنده در جهان، به اصطلاح با استعانت از مارکس "چپ خلقی و عقبماندهی ایران" را، با القابی که بیشتر به درد رسانههای دولتی میخورد، متهم نمودهاند که با " آویختن به تمایلات استقلالجویانه؛ ضد امپریالیستی از نوع جنگ سردی [؟!] ضد انحصاراتی؛ آته ائیسم؛ مدرنیسم؛ سکولاریسم؛ ناسیونالیسم؛ دموکراتیسم پارلمانی و رفرمیسم بورژوایی، تا آنجا که توانسته، موی دماغ عروج جنبش کارگری شده است." ؛ عبارات زیر را نخست از "مانیفست" و دوم از " دو تاکتیک سوسیال دموکراسی در انقلاب دموکراتیک" نقل میکنم:
"به این ترتیب سوسیالیسم "حقیقی" فرصتی را که مدتها در آرزوی آن بود به دست آورد تا خواستهای سوسیالیستی را در مقابل جنبش سیاسی ارائه نماید، و به لعن و تکفیر سنتی لیبرالیسم، دولت انتخابی، رقابت بورژوایی، آزادی بورژوایی مطبوعات، قانونگذاری بورژوایی، آزادی و برابری بورژوایی بپردازد، و برای تودهی مردم موعظه کند که با این جنبش بورژوایی به هیچ دستاوردی نمیرسند و تمام دستاوردهای خود را از دست خواهند داد... این سوسیالسم... برای دولتهای استبدادی مترسک مطلوبی بود که از آن بر ضد بورژوازی پر خطر استفاده میکردند."
"باید در مقیاس هرچه وسیعتر وبا شجاعت و ابتکار هرچه بیشتری وظایف انقلاب دموکراتیک را در برابر تمام تودهی مردم قرار دهیم. کاستن از اهمیت این وظایف از لحاظ تئوری به معنای مسخرهی مارکسیسم وتحریف کوتهنظرانهی آن، و از لحاظ عملی و سیاسی خیانت به انقلاب به نفع بورژوازی، یعنی طبقهای است که ناچار از عملی نمودن پیگیر انقلاب خواهد رمید."