خانه > مقالات > نمايش محتواي مقاله

بازتاب
مترسک مطلوب / کمال اطهاری /
1388/10/20     00:20








"این نوع سوسیالیسم... برای دولت‌های استبدادی مترسک مطلوبی بود که از آن بر ضدّ بورژوازی پرخطر استفاده می‌کردند. پس از قرص‌های تلخ تازیانه‌ها و گلوله‌ها، که این دولت‌ها، درست در همان زمان، به خیزش‌های طبقه‌ی کارگر آلمان خوراندند، این پایان شیرینی بود. بدین‌سان در همان حال که دولت‌ها از سوسیالیسم حقیقی چون سلاحی بر ضد بورژوازی آلمان استفاده می‌کردند، این نوع سوسیالیسم به‌طور مستقیم نیز بیانگر منافع ارتجاعی یعنی منافع نافرهیختگان آلمانی بود."

(مارکس و انگلس، مانیفست کمونیست، در: مانیفست پس از 150 سال، ترجمه‌ی حسن مرتضوی و محمود عبادیان، نشر آگه)


در پی آن بودم در ادامه‌ی مباحث جاری، مقاله‌ای مستقل درباره‌ی جایگاه بورژوازی در ایران معاصر بنویسم، تا کوششی برای ترسیم نقشه‌ی راه خیزش طبقه‌ی کارگر ایران و جلوگیری از "سرباز" شدنش در جنبش دموکراتیک موجود کرده باشم. به‌خصوص که محمد قراگوزلو در مقاله‌ی "ماهیت طبقاتی جنبش اجتماعی جاری" به رغم زدن تیغ و گاه فلاخن ملامت بر سروروی همگان و استفاده از شیوه‌ی اثبات خود با نفی دیگران، بالاخره عنوان کرده بود که: "جنبش اعتراضی موجود، جنبشی توده‌یی و دموکراتیک" است؛ و "جنبش‌های دموکراتیک به‌طور بالقوه و مشروط در عصر امپریالیسم مترقی‌اند"؛ و "کارگران به‌مثابه و در قالب طبقه در صحنه حاضر نیستند" ؛ و "روزگار عجیبی است بورژوازی استمرار حیات خود را در دنباله‌روی از خرده‌بورژوازی یافته است". از آن جا که این گزاره‌ها مواضع اعلام شده من و برخی دیگر از چندین سال پیش بود، به پلمیک‌های ایشان بهایی ندادم و فرض کردم این گزاره‌ها، نقطه‌ی آغاز توافق‌های اصولی و صحیح جریان چپ انقلابی را می‌تواند تشکیل دهد و می‌توان بر اساس آن‌ها به طرح مسایل نظری و کوشش برای پاسخ آن‌ها برای حضور کارگران به‌مثابه یک طبقه در جنبش موجود پرداخت، یعنی ترسیم نقشه‌ی راه آن‌چه را که "ساخت‌یابی" طبقاتی می‌نامم. به علاوه، محمد قراگوزلو در مقاله‌ی پیش‌گفته وعده داده بود که به "چیستی و چرایی غیبت طبقه‌ی کارگر در جنبش اعتراضی جاری" خواهد پرداخت که در مقاله‌ی "درباره‌ی غیبت طبقه کارگر" چنین کرد. اما خلاف انتظار، وی در این مقاله حتا از مواضع پیشین خود عدول کرد، در ادعاهای غیر مستدل و غیرمستند خود راز هیچ چرایی و چیستی را نگشود، به خطابه‌ای ضد کل چپ ایران و جهان اکتفا کرد و همه‌ی چیستی‌ها و چرایی‌ها را در بیرون از طبقه‌ی کارگر ایران دیده، دامن کبریایی خود و طبقه‌ی کارگر را از هر گردی مبرا دانست. قراگوزلو در این خطابه علاوه بر تکرار تفسیر نادرست خود از نظریه‌های مارکس و لنین (که به آن‌ها اشاره خواهم کرد)، در مقام "دانای کل" و صاحب حقیقت واحد و مطلق سوسیالیسم، تمام مکاتب و نظامات سوسیالیستی گذشته و موجود و ترکیب‌های ممکن وناممکن آن‌ها را (مانند کمونیسم بورژوایی! و سنت مائویی- لوکاچی!) نفی کرد و حتا با لنین نیز درباره‌ی "نقش تعیین کننده روشنفکران بوروژوا و انتقال آگاهی ازبیرون طبقه"ی کارگر مرزبندی کرد، تا خود به روشنفکرانی "که دل در گرو فرودستان اقتصادی دارند"، راهی نوین را برای تشکل طبقه کارگر و تحقق سوسیالیسم (در واقع فقط نابودی بورژوازی، نه تحقق سوسیالیسم) بنمایاند، بدون آن که در "ذهن یا جیب آنان، یک مجلد آنتی دورینگ" بگذارند!

وی در حالی که پیش‌تر از دموکراتیک بودن جنبش سخن گفته بود، در نوشته‌ی اخیر به طبقه کارگر ایران خطاب نمود که: "نمی‌تواند به بهانه‌ی مبارزه با توتالیتاریسم دست به اتحاد با جناح های مختلف بورژوازی ـ حتا بورژوازی چپ ـ بزند." قراگوزلو به رغم دمکراتیک دیدن جنبش در گذشته، مصیبت را در این می‌بیند که: "در مقابل تقابل انبوهه (خلق یا مردم) با کاپیتالیسم و استبداد سرمایه‌داری از تضاد مردم با دولت احمدی نژاد سخن می‌گویند! مصیبت را ببین!" پس بی‌راه نیست که وی جبهه‌ی اصلاح‌طلبان را "تحت هیچ شرایطی متحد ـ حتا متحد مقطعی ـ طبقه‌ی کارگر" نداند. حال طبقه‌ی کارگر ایران را در نظر آورید که یک نفر به نام سوسیالیسم تمام ذخایر اندیشه و عمل و مبارزات و سرافرازی‌ها وحماسه های تاریخی اش را در ایران و جهان نه نقد، بلکه هجو می‌کند؛ او را از تضاد با استبداد برحذر می‌دارد و در عوض بدون نظریه‌ی راهنما و متحد خارجی (شاید جز چاوز!) و داخلی به فعالیت مستقل علیه "خطر بورژوازی" فرا می‌خواند. چنین شخص یا اشخاصی، که به قول "الف. بامداد" در پشت دیوار سنگی حماسه‌های‌شان همه‌ی آفتاب‌ها غروب کرده‌اند، طبقه‌ی کارگر ایران را بسیار دست‌کم گرفته‌اند، اگر می‌اندیشند که سوسیالیسم پیشنهادی آن‌ها را "مترسک مطلوب استبداد" نخواهند خواند.

لنین در "چه باید کرد؟" به عنوان یکی از مؤثرترین آثار در اعتلای جنبش سوسیالیستی روسیه و جهان، گفته بود: "بدون تئوری انقلابی، جنبش انقلابی نیز نمی‌تواند وجود داشته باشد." و این که: "آگاهی سوسیال دموکراتیک در کارگران اصولاً نمی‌توانست وجود داشته باشد... آموزش سوسیالیسم از آن تئوری های فلسفی، تاریخی و اقتصادی نشو و نما یافته است که نمایندگان دانشور طبقات دارا و روشنفکران تتبع نموده‌اند. خود مارکس و انگلس موجدین سوسیالیسم علمی معاصر نیز از لحاظ مو قعیت اجتماعی خود از زمره‌ی روشنفکران بورژوازی بوده‌اند." در ایران این نوع گفتارها به مذاق کسانی که خود را تنها نمایندگان "حقیقی" سوسیالیسم می‌پندارند، اما به‌قول مارکس سوسیالیسم آنها "نماینده‌ی پرطمطراق نافرهیختگان خرده‌بورژوا" است، خوش نمی‌آید. این نوع سوسیالیست‌ها از آن رو در مانیفست در زیرمجموعه "سوسیالیسم ارتجاعی" جای گرفتند که حاضر بودند در راه مبارزه با لیبرال‌ها، به سلاح استبداد تبدیل گردند. همان راهی که در نهایت "لاسال" (بنیان‌گذار اتحادیه‌ی عمومی کارگران آلمان) نیز در همرهی با استبداد فراطبقاتی (به زبان امروز پوپولیستی) "بیسمارک" پیمود، چرا که دشمن اصلی کارگران را بورژوازی می‌دانست، نه استبداد. هم از این‌رو مارکس در "نقد برنامه‌ی گوتا" شدیدترین نقادی‌ها را نثار برنامه‌ی تدوین‌شده‌ی وی برای تشکل کارگران آلمان کرد.

حال که صحبت از "نقد برنامه‌ی گوتا" شد، بگذارید به یکی دیگر از شباهت های مواضع نویسنده‌ی مقاله "درباره غیبت طبقه کارگر" با سوسیالیسم لاسالی نگاهی بیندازیم. در اواخر مقاله‌ی مذکور آمده است: "از سوی دیگر حضور بدون پلاتفرم خرده بورژوازی... نمی‌تواند برای کارگران غیرمتشکل راه‌گشای مشارکت مؤثر و انحلال گرا درخیزش سبز باشد. بخش قابل توجهی از این خرده بورژوازی معترض با جمع آوری گشت ارشاد... به خانه می‌رود، اما برای طبقه‌ی کارگر مسأله‌ی اصلی نابرابری است، نابرابری در تمام سطوح." (تاکیدها از نویسنده‌ی مقاله‌ی مذکور است.) در همین سخن کوتاه چند مشکل اساسی وجود دارد: نخست، مشارکت مؤثر کارگران در یک جنبش به قول ایشان "توده‌ای دموکراتیک" آن را اعتلا می‌بخشد نه انحلال. دوم، به‌راستی از نظر شما بخش قابل‌توجهی از این مردم شجاع معترض، برای دست‌به‌دست شدن با زوج‌شان و قدم زدن در خیابان و بوستان، یا از ترس گشت ارشاد به مقابله با نیروی مسلح ضد شورش شتافته، در برابر تندر می‌ایستند تا خانه شان روشن شود؟ به‌راستی "مصیبت را ببین!" مصیبت تحلیل‌گری را که اسیر اوهام سرخ خویش، اثبات حقانیت تاریخی طبقه کارگر را در نفی جنبشی دموکراتیک، هم نوا با کسانی می‌بیند که حتا قاضیان نیروهای مسلح نیز آنها را مجرم شناخته‌اند. سوم، این حکم که "برای طبقه‌ی کارگر مساله‌ی اصلی نابرابری است"، یا با برابری در همه‌ی سطوح مسأله اصلی طبقه کارگر حل می‌شود، از آن سوسیالیست‌ها نیست بلکه حکمی بورژوایی است. مارکس در" نقد برنامه‌ی گوتا" به‌صراحت میگوید که "حقوق برابر در اصل حقوق بورژوایی است." و توضیح می‌دهد برابری اجتماعی به دلیل نابرابری‌های ذاتی بشر به نابرابری میانجامد و نتیجه می‌گیرد: "برای پرهیز از این کاستی‌ها، به‌جای حق برابری باید حق نابرابری اعمال شود." یعنی طبقه‌ی کارگر باید به دنبال حق نابرابری باشد که در مرحله‌ی دوم جامعه‌ی کمونیستی با شعار "از هرکس به اندازه‌ی توانایی‌اش، به هرکس به اندازه‌ی نیازش" تحقق می‌یابد. بدون شک نویسنده‌ی مقاله در زیر عنوان "تحلیل مشخص در شرایط معین" و در کنار موضوع گشت ارشاد، چنین منظوری نداشته که مساله‌ی اصلی طبقه کارگر غیرمتشکل ایران نابرابری مورد بحث مارکس در فاز دوم جامعه‌ی کمونیستی است، بلکه از آن روست که به قول مارکس درباره‌ی سوسیالیست‌های آرمان‌شهری: "پرولتاریا تنها از آن جهت که رنجبرترین طبقه است برای آن‌ها اهمیت دارد." کم‌ترین لقب مارکس برای چنین کسانی مروجین سوسیالیسم مبتذل بود.

از این نوشته‌ی خطابی به سبک دوست‌مان که بگذریم، از آن جا که پاسخ‌گویی به تک تک احکام نادرست صادره‌ی ایشان به پلمیکی طولانی، دو طرفه و کم‌فایده می‌انجامد، دیگر ایشان را خطاب نخواهم کرد و در مقالاتی دیگر به طرح اثباتی بحث درباره‌ی مسایل اصلی پیش رو و به‌خصوص معنای مرحله‌ی دموکراتیک در جنبش سوسیالیستی طبقه کارگر خواهم پرداخت، تا به‌‌تدریج در فرآیند و پراکسیس جاری در جنبش اجتماعی موجود، نظریه‌ی لازم برای تکامل آن فراهم آید و به قول لنین جنبش و روشنفکران از هم بیاموزند. تنها در پاسخ این که ایشان پس از تصفیه حساب با کل چپ مرده و زنده در جهان، به اصطلاح با استعانت از مارکس "چپ خلقی و عقب‌مانده‌ی ایران" را، با القابی که بیشتر به درد رسانه‌های دولتی می‌خورد، متهم نموده‌اند که با " آویختن به تمایلات استقلال‌جویانه؛ ضد امپریالیستی از نوع جنگ سردی [؟!] ضد انحصاراتی؛ آته ائیسم؛ مدرنیسم؛ سکولاریسم؛ ناسیونالیسم؛ دموکراتیسم پارلمانی و رفرمیسم بورژوایی، تا آنجا که توانسته، موی دماغ عروج جنبش کارگری شده است." ؛ عبارات زیر را نخست از "مانیفست" و دوم از " دو تاکتیک سوسیال دموکراسی در انقلاب دموکراتیک" نقل می‌کنم:


"به این ترتیب سوسیالیسم "حقیقی" فرصتی را که مدت‌ها در آرزوی آن بود به دست آورد تا خواست‌های سوسیالیستی را در مقابل جنبش سیاسی ارائه نماید، و به لعن و تکفیر سنتی لیبرالیسم، دولت انتخابی، رقابت بورژوایی، آزادی بورژوایی مطبوعات، قانون‌گذاری بورژوایی، آزادی و برابری بورژوایی بپردازد، و برای توده‌ی مردم موعظه کند که با این جنبش بورژوایی به هیچ دستاوردی نمی‌رسند و تمام دستاوردهای خود را از دست خواهند داد... این سوسیالسم... برای دولت‌های استبدادی مترسک مطلوبی بود که از آن بر ضد بورژوازی پر خطر استفاده می‌کردند."


"باید در مقیاس هرچه وسیع‌تر وبا شجاعت و ابتکار هرچه بیشتری وظایف انقلاب دموکراتیک را در برابر تمام توده‌ی مردم قرار دهیم. کاستن از اهمیت این وظایف از لحاظ تئوری به معنای مسخره‌ی مارکسیسم وتحریف کوته‌نظرانه‌ی آن، و از لحاظ عملی و سیاسی خیانت به انقلاب به نفع بورژوازی، یعنی طبقه‌ای است که ناچار از عملی نمودن پی‌گیر انقلاب خواهد رمید."



جنبش سبز
[HyperLink1]


1388/10/20
05:55
نظر شما (کامیار نامدار)
آقای اطهاری عزیز با همه اعتقادی که به تفکر شما در این بحث دارم و شاید 60 درصد از بحث تان را فهمیده ام با این حال با توجه به این که تحصیلات دانشگاهی ام بد نیست (PHD ) و از نوجوانی با کتب مارکسیستی آشنا بوده ام ولی مقاله تان را چند بار خواندم تا چیزی (تازه 60 درصد) دستگبرم شود . به امید روزی که چپ های ایران روش آسان تویسی و عامه فهم بودن مقالات را (مثل کسانی چون نوم پامسکی، هاوارد زین و....) سرلوحه عمل خود قرار دهند. به نظر این نوع نوشتن ارثی است که از پیشینیان چپ ایران به ارث رسیده و متاسفانه این بحث ها به دلیل پیجیدگی انشای فارسی در میان توده ها راهی تمی یابد.
پاسخ ما

1388/10/20
09:26
نظر شما (کامران)
از سایت البرز و جناب اطهاری بابت نگارش و انتشار مقاله بالا ممنونم. به نظر من، بحثی که در ابتدای بحث وعده داده اند، یعنی نقشه راه طبقه کارگر در شرایط کنونی، اولویت دارد. جدل ها و پلمیکهایی مانند مقاله بالا ضمن آن که سودمند است و روشنگر می تواند مانع از انجام کارهای بنیادیتر بشود. خود من شخصا با نظرات بالای آقای اطهاری موافقم و حتی تصور می کنم نظراتی که ایشان نقد کرده کلیشه هایی است که به جز ذهن نویسندگانشان هیچ نفوذی در جامعه ندارد. برای همه بدیهی است که آزادیهای دمکراتیک فی نفسه موضوعی است که باید از ان دفاع کرد. یعنی می خواهم بگویم نیازی به این پلمیکها نیست تا مجاب بشویم جنبش کنونی مترقی است. مهمتر آن است که تحلیلهایی در مورد وظایف نیروهای ترقیخواه در شرایط کنونی، زمینه های اقتصاد سیاسی بحران فعلی و غیره ارائه کنیم.
پاسخ ما

1388/10/20
16:18
نظر شما (پیمان)
بسیار ممنونم ار ابن مقاله هوشمندانه و آموزنده.... فکر می کنم جریاناتی را که امروز اقای قراگوزلو از سویی و زرافشان-رییس دانا ار سوی دیگر نمایندگی می کنند گرچه از لحاظ تئوریک و مباحثات اقتصاد سیاسی اثار قابل توجهی دارند اما از نظر سیاسی جز تکرار دگم های سی ساله حرف تازه ای برای گفتن ندارند. تحلیل هایشان صفر و یکی است و هیچگونه ظرافتی و بداعتی در آن ها مشاهده نمی شود.
پاسخ ما

1388/10/22
08:07
نظر شما (ن .ک)
دوستان ارجمند به باور من تا زمانی که فرهنگ بلشویکی(لنینی) دامن چپ جهان سومی را آلوده کرده که درآن در عصر امپریالیسم حتما باید در راس جنبش دموکراتیک، رهبری حزب طبقه کارگر قرار گیرد، نقش پیروان لنین دراین جوامع به غایت آنارشیستی ومخرب است. اقای اطهاری نیز به رغم اندیشه های لیبرالی که در دیگر نوشته هایش موج می زند بازهم به لنین استناد می کند تا دیدگاهش را توجیه نماید.اگر مومنان به ایات الهی برای قبولاندن نظراتشان به مخاطب اصرار دارندچنین کنند برای این است که ان ها نشانه ای از حقیقت مطلق در آن ایات را پیش فرض خود قرار می دهند .گویی چپ های ما نیز معتقدند که چون لنین ومارکس این گونه گفته اند پس درست است. پیداست هر معتقد جزم اندیش بلشویکی - مارکسی نیز دهانش بسته می شود.دراین شیوه ی استدلال متاسفانه عقل به تدریج تعطیل می شود وفاکت ها جانشین عقل می شوند. کوتاه کنم مشکل چپ های جهان سومی که هنوز به دنبال الگوهای لنینی و قرن نوزدهمی هستند این است که از آن اسب ها پیاده شوند وسواراسب استدلال عقلی شوند وخلاصه پایشان را روی زمین بگذارند. واقعیت چه بخواهیم وچه نخواهیم این است که اکثریت رایی که در چهار سال پیش به اقای احمدی نژاد داده شده از طرف طبقه کارگر ایران بوده است . پس این حرف که طبقه ی کارگر غایب بوده حرف بی دلیلی است که فقط به درد پلمیک کنار خیابان می خورد. آن گونه که در سال 57 شاهد بودیم.
پاسخ ما

1388/10/23
13:07
نظر شما (farhad-faryad)
همانطور که مارکس برابری و ... را بورژایی می داند اما موضوع اینست که ما در برابر حمایت طبقه ی کارگر از جنبشهای دیگر در صدد به دست آوردن چه چیزی هستیم ؟ در حالی که جنبشهای دیگر حتی از نام لیبرالیسم و تائید لیبرالها واهمه دارند چگونه پاسخی به رادیکالیسم طبقه ی کارگر خواهند داد ؟ طبقه ی کارگر از آزادیهای حداکثری ای دفاع می کند که جریانهای دیگر از آن واهمه و وحشت دارند . تائید برنامه های لیبرالیستی جریانهای دیگر به معنی عقیم کردن رادیکالیسم طبقه ی کارگر به نفع جریانهای دیگر است . و نه تنها عقیم کردن همه ی تلاشهای طبقه ی کارگر بلکه دوباره سی سال دیگر ادامه ی همین شرایط . برای آنکه منفعل نباشیم بیائیم کاری کنیم و چیزی را بسازیم که دوباره روز از نو روزی از نو . وظیفه ی طبقه ی کارگر تبلیغ و ترویج برنامه های خودش است همانطور که سایز طبقات اینگونه عمل می کنند و بدون ذره ای تردید خواستهای طبقه ی کارگر را نادیده انگاشته و حتی موجودیتش را در جنبش منکر می شوند . هر کس برنامه ی خودش را تبلیغ کرده و در صورت تلاقی برنامه ها ؛کسی که ضغیفتر است برنامه ی قوی تر را خواهد پذیرفت . ائتلاف ها و اتحاد ها در صورتی اختیاری ست که احزاب آزاد از طبقات مختلف در جنگ برنامه ها برتری پیدا کنند . از اینرو جنبشهای خود بخودی ائتلافها و اتحادهای خودبخودی را نیز تحمیل خواهند کرد . و مقایسه ی ایران با روسیه که یک تشکیلات سراسری شورائی وجود داشته بسیار متفاوت است . طبقه ی کارگر ایران هنوز از تشکلهای صنفی خود محروم است چگونه می تواند از قدرت سیاسی و امثالهم حرفی بزند ما باید کمی روی زمین راه برویم و شمشیر خود را در آسمانها ندارانیم حرف بسیار است ..
پاسخ ما

1388/10/25
12:38
نظر شما (آبتین درفش)
در عوض پرداختن به خود مقاله با ابراز نظر در مورد دو سوالي كه آقاي كاميار نامدار و ن.ك طرح كرده‌اند وارد بحث مي‌شوم. آقاي كاميار نامدار گفته‌اند كه بيش از 60% مقاله را متوجه نشده‌اند و مشكل را از بدي نثر داسته‌اند. به‌باورم من اشكال چنداني در نثر نويسنده وجود ندارد چرا كه برعكس شما من صد در صد مقاله‌ را نه تنها فهميدم بل‌كه مي‌توانم آن را از اول تا آخرش از حفظ بدون غلط بخوانم. حتا مي‌توانستم با ديدن اسم نويسنده در بالاي مقاله و شناختي كه از اين نِحله‌ي فكري دارم با اطمينان بگويم كه از كدام نوشته‌هاي ماركس و لنين ايشان نقل‌قول خواهند آورد. اين را به حساب سطح بالاي دانش من نگذاريد، هر كس كه با تزهاي مائو و ديكتاتوري سه طبقه‌ي! (ديكتاتوري طبقه‌ي كارگر، خرده‌ بورژوازي، بورژوازي ملي عليه نمي‌دانم كدام بخت‌برگشته‌يي) آشنا باشد اين نقل‌قول‌ها را با روايات و حاشيه نويسي‌هاي گوناگون، وشأن نزول‌هاي مختلف، بسته به سن وسال‌اش، شايد ده ها بار يا بيش‌تر، از زبان‌هاي محتلف خوانده، شنيده و چه‌ بسا در خواب ديده است. براي ان كه به حرف‌ام بيش‌تر پي ببريد از آقاي محيط درخواست كنيد كه در اين زمينه مقاله‌يي بنويسند و از او جدا به خواهيد كه از آوردن نقل‌قول اكيدا برهيز كند. خواهيد ديد كه ورقه‌يي شامل دوسه جمله، كه آخرين‌اش اين خواهد بود كه «نا تمام بقيه را در مقاله‌ي بعدي دنبال كنيد) به‌دست‌تان مي‌دهد. اين نحله‌ي فكري به ماركس رجوع نمي‌كند كه از او بياموزد، به‌همان‌گونه كه از هر معلمي مي‌توان آموخت. خوانش اين پيروان از ماركس خوانشي مومنانه است، كلام او را هم‌چون وحي منزل درمي‌يابند كه بايد براي توجيه ذهنيات از آن نقل‌قول آورد. ‌ازاين رو، براي تحقق ديكتاتوري سه‌طبقه‌شان دربه در دنبال بورژوازي ملي مي‌گردند تا از طريق اتحاد با او انقلاب دموكراتيك راه اندازند. براي ايشان اهميت ندارد كه با مراجعه به آمار و ارقام و پژوهش وضعيت طبقاتي جامعه را بررسي كنند و ببينند كه آيا واقعا در جامعه‌ي امروز ايران ما طبقه‌يي بنام بورژوازي ملي، حتا به‌صورت آزمايشگاهي، وجود دارد يا نه (بايد خاطرنشان سازم كه حتا مائو وقتي كه از ديكتاتوري دموكراتيك حرف مي‌زند، صحبت از ائتلاف طبقات درميان است و نه افراد پراكنده كه اگر از طبقات جدا در نظر گفته شوند هيچ فرقي با جمع جبري بقال‌‌ها ندارند). پس صحبت بر سر نثر خوب و بد نيست. وقتي كه شما با توپ و تشر و آتوريته‌ي ماركس، انگس و لنين بخواهي انبان ياداشت‌هايت را كه زير سرفصل «نقل‌قول ‌هاي كلاسيك‌هاي ماركسيم در باره‌ي انقلاب دموكراتيك» كه طي سال‌ها جمع‌آوري كرده‌يي يكجا در يك مقاله‌‌ي شامل چند جمله‌ي صريح بياوري، چيزي غير از سرگيجه نصيب خواننده نخواهد شد. سوال دوم، از ن.ك مربوط است به اين كه قبلا در نوشته‌هاي نويسنده تفكر ليبراليستي موج مي‌زده و در اين مقاله حرفي‌هايي خرق‌عادت آمده است. دوست عزير گذشته از اين كه در گفته‌هاي ماركس و لنين چيز خوف‌ناكي وجود ندارد و هيچ انسان جدي در مسائل اجتماعي، صرف‌نظر از مواضع سياسي‌اش،‌ نمي‌تواند اساسا خود را از دانش اين برجسته‌ترين متفكران تاريخ بشر بي‌نياز بداند؛ حتا براي له كردن عدالت هم كه شده بايد از نظرات آنان آگاه شد تا قادر به ساختن بدل آن گرديد. از اين گذشته من به شما قول مي‌دهم كه نقل‌قول‌هاي نويسنده از ماركس و لنين چيزي بيش از حواشي گذرا به اصل پايدار ليبرالي در تفكراو نيست. اگر تاريخ اين بينش را در نظر گيري امروز شايد بيش از تعداد انگشت‌شماري از آن باقي نمانده كه هنوز نياز به احتجاحات ماركسي را در استدلال‌هاي خود احساس مي‌كنند. در طولِ سفرِ تقريبا چهل ساله، اين ياران قافله مرتب در منزل‌گاه‌هاي گوناگون ليبرالي اقامت گزيده‌اند (در اين‌جا بايد البته از انسان‌هاي والايي كه در اين نحله‌ي فكري بوده‌اند نيز ياد كرد).
پاسخ ما

نام و نام خانوادگي  
پست الكترونيكي    
نظر شما