/
این آگاهی انسانها نیست که هستی اجتماعیشان را تعیین میکند، بلکه برعکس زندهگی اجتماعیست که آگاهیشان را شکل میدهد (ایدهئولوژی آلمانی).
مقالهی "دربارهی غیبت کارگر" را با این جملهی تاویلپذیر و نیمه تمام جمع زدیم که؛ "برای متشکل کردن کارگران در عرصهی مبارزهی طبقاتی لازم نیست در جیب یا ذهن آنان، یک مجلد آنتیدورینگ باشد..." و قصدمان این بود که در استمرار سلسله مباحثِ بررسی ابعاد مختلف جنبش اعتراضی جاری، تحلیلی از تعلیل این مهم به دست دهیم که غیبت طبقهی کارگر از صحنهی وقایع اتفاقیهی چند ماه گذشته به مولفههای بسیار متنوعی باز میگردد که اگرچه آگاهی طبقاتی یکی از زمینههای واقعی آن است اما این امر منطبق بر آنچه که در سنت چپ لوکاچی تئوریزه شده است، مهمترین دلیل این خلاء سرنوشتساز نیست. واضح است که شرح و بسط هر یک از مقولاتی که در مقالهی پیشگفته به اشاره طرح شد موضوع اصلی تولید انبوهی از کتاب و رساله - ایبسا اجماعناپذیر - بوده و طراحی آنها صرفاً از منظر تلمیحی به چشمانداز یک سلسله مباحث احتمالاً ضروری در افق روشن جنبش کارگری صورت بسته است.
گمان میکنم این ارزیابی که کارگران و فرودستان اقتصادی به صورت متشکل - و به تعبیر من در قالب یک طبقه برای خود - در جنبش اعتراضی جاری حضور ندارند مورد توافق اکثریت تحلیلگران واقعبین قرار گرفته است. موضوع مورد منازعه اینجاست که:
الف. عدهیی از دوستان با مترقی دانستن خیزش لیبرالی سبز از نخبهگان این جریان خواستهاند برای تضمین موفقیت حرکت خود به فرودستان فراخوان مشارکت دهند.
ب. گروهی دیگر با این تصور که توزیع مقداری چک پول و سیبزمینی و تاسیس چند جادهی روستایی و افزایش حقوق بازنشستهگان و رفتارهای پوپولیستی از سوی دولت نهم و دهم؟ باعث جلب رضایت کارگران و زحمتکشان شده است، از فریب خوردن فرودستان سخن میگویند و برای خود نقش آقا معلم، روشنگر و پیشتاز مینویسند. این "برادران" البته به ما نمیگویند که اگر واقعاً چنین است - یعنی رضایت کارگران از دولت ناشی از بهبود موقت معاش ایشان است – پس نارضایتیهای ناشی از بیکاری، تعطیلی و ورشکستهگی صنایع؛ رکود تورمی، تعمیق خط فقر، سلب خدمات اولیهی دولتی (خصوصیسازیها...)، تعویق چند ماههی پرداخت دستمزدهای 263 هزارتومانی، محرومیت از ایجاد تشکلهای صنفی و اجتماعی مستقل؛ در کنار اعتراضات همه روزهی کارگران به مشکلات فراوان خود و... چهگونه توجیه میشود و کجا محل بروز مییابد؟ آیا صرف این مدعا که "کارگران آگاهی طبقاتی" ندارند، برای فرار از پاسخگویی به موضوع حیاتی غیبت طبقهی کارگر در مناقشات سیاسی کافیست؟
پ. این تحلیل بیربط هم که دولت به اعتبار توزیع پول و رفتارهای پوپولیستی و دماگوژیک در میان فرودستان اقتصادی پایگاه طبقاتی دارد و از سمپاتی زحمتکشان برخوردار است، به دلیل نامربوطی مفرط؛ بیپاسخ بماند بهتر است.
ما قبلاً گفتهایم که حضور طبقهی کارگر در متن خیزش لیبرالی سبز در شرایطی که منجر به کسب هژمونی مطلق نشود، حضوری انحلالگرایانه و تبعاً ارتجاعی است. به همین دلیل نیز هرگونه فراخوان مشارکتجویی میباید مشروط به دو فاکتور ذیل باشد:
- پس زدن هژمونی اصلاحطلبان و لیبرالها. اگر فرد یا گروهی از این "پس زدن" هژمونیک به مفهوم "حذف" میرسد، مشکل فهم نادرست و درک وارونهی اپیستمولوژیکی است که هژمونی طبقاتی را با ائتلافهای سیاسی مخدوش میکند.
- حفظ مرزبندی طبقاتی با کل جبههی بورژوازی و همهی نمایندهگان سیاسی آن در تمام سطوح.
فراخوان به کارگران برای سینهزدن زیر پرچم سرمایهداران و احزاب مدافع بازار و انواع و اقسام نحلههای سرمایهسالار ژیگول و مدرن و سنتی و صنعت گستر و استقلال طلب و دولت محور و اقتصاد ملیخواه و غیره دعوت به مذبح پول و کارمزدیست. حتا اگر لیبرالهای ما در گفتار ضد دیکتاتوری خود صادق باشند - که به نظر من نیستند - باز هم ائتلاف با این جماعت در صورت عدم سلب تمام عیار هژمونیشان، به زیان طبقهی کارگر است.
طرح این مدعا به این مفهوم نیست که کارگران ناآگاهند و در این معامله کلاه سرشان میرود. نه. هرگز! مشارکت کارگران در هر جنبشی تا زمانی که از مسیر تطور "طبقه در خود" به "طبقه برای خود"1 (در این زمینه بنگرید به "فقر فلسفه") عبور نکردهاند همواره مشارکتی مشروط است. در غیر این صورت کارگران به پیادهنظام انواع و اقسام جریانهای راست - از فاشیسم هیتلری تا سندیکای لخ والسایی - تبدیل خواهند شد. آیا کارگران به این دلیل مغلوب سیاستهای کلاشانهی رهبران مزدور اتحادیهیی همچون لخ والسا شدند، که ناآگاه بودند و یا زیر فشارهای گرگهای کمونیسم بورژوایی حاکم بر لهستان به سگهای هار ریگانیسم ـ تاچریسم پناه بردند و از ترس مرگ خودکشی کردند؟ آیا اگر کارگران لهستانی یک دوره - برای مثال - در کلاسهای تئوری گئورک لوکاچ شرکت کرده و دیپلم آگاهی طبقاتی گرفته بودند، به دام رهبران خودفروخته نمیافتادند؟ دامنههای این پرسش سوزان از شکست انقلاب 1968 فرانسه و اعتصاب کامیونداران شیلی علیه سالوادور آلنده (1971) فراتر میرود و از آتن و جاکارتا و تهران و پکن و پراک و بوداپست نیز میگذرد! گذاری تلخ و به تعبیر شاملو "همچون دشنهیی زنگار گرفته از اعماق استخوان..."!
آگاهی طبقاتی از نظر مارکس
اصطلاح فلسفی "آگاه بودن" (Bewusstsein) در برابر واژهی لاتین Conscientia (Conscience=) - شعور- از سوی کریستیان ولف، در مُقام آلترناتیوی برای کلمهی Apperzeption لایب نیتس به کار رفت و بعدها هگل در فصل دوم کتاب پدیدارشناسی روح این مفهوم را به "خودآگاهی" (Selbstbewusstsein) تغییر داد. مارکس در رسالهی پایاننامهی خود ضمن سمپاتی به اصل اپیکوروسی "آزادی آگاهی" (مارس 1841) در برابر دترمینیسم دموکریتوسی موضع گرفت و به دفاع از اهمیت کنش آگاهانهی انسان در روند دگرگونی کامل طبیعت پرداخت و بلافاصله از طریق تامل در آثار هگلیهای جوان و آرنولد روگه موضوع "اصلاح آگاهی" را به میان نهاد.
مارکس از دورهی "نقد فلسفهی حق هگل" به بحث پیرامون باژگونهگی واقعیت در جامعهی بورژوایی وارد شد و این ناراستی را در قالب یک فرایند تاریخی مشخص قرار داد. در دستنوشتههای 1843، مارکس با توجه به چیستی وجود دولت و دستگاههای مربوطه به عنوان منشا تولید، به تبیین خطوط آگاهیهای کلی دست زد و به تدریج با وارد کردن مبانی اقتصاد سیاسی به این حیطه (گروندریسه) به وضوح نشان داد که نظریههای اقتصاد مالی و گزارههای ثابت اشکال ارزش کار و دستمزد، چهگونه در ذهن کارگران به حقیقت مقدس تبدیل میشوند. در مسیر همین کشف بزرگ علمی بود که مارکس به این نتیجهی مادی و درست رسید که تاریخ در ذهن انسانها جریان ندارد و انسانها براساس هستی مادی معین خود، تفکر معنایی خاصی را نیز حمل میکنند. رابطهیی که بر مبنای رشد نیروهای مولد شکل میگیرد و جهتگیریهای تاریخی را رقم میزند. مارکس در ایدهئولوژی آلمانی – که در حد فاصل سپتامبر 1845 و مه 1846 نوشته شد – به وضوح آگاهی را به هستی آگاه (das bewusstersein) تغییر داد و از این اصل علمی که "آگاهی هرگز نمیتواند چیزی جز هستی آگاه باشد" دفاع کرد و چنین نوشت: «این آگاهی انسانها نیست که هستی اجتماعیشان را تعیین میکند. بلکه برعکس زندهگی اجتماعیست که آگاهیشان را شکل میدهد». مارکس به صراحت و با تاکید بر اصل هستی2 ادامه میدهد: «هستی انسانها فراشد واقعی زندهگی آنان است. اگر در تمام ایدهئولوژیها، انسان و مناسبات انسانی باژگونه وانمود میشود، چنانکه پنداری در قاب تاریکخانهی یک عدسی باژگون نما ظاهر شدهاند؛ خود این پدیدهها نیز از فراشد تاریخی زندهگی آنان منتج شده است»3. مارکس در دست نوشتههای 1844 با اشاره به اینکه پرولتاریا به عنوان "طبقهیی از جامعهی مدنی که طبقهیی از این جامعه نیست"4 این سوال را مطرح کرد که چهگونه از طبقهیی که از نظر فرهنگی عقب مانده است میتوان انتظار داشت که با فرهنگ مسلط طبقهی حاکم مبارزه کند و خود را از شر توهمات آن نجات دهد؟ چهگونه میتوان جامعه را دگرگون کرد، در حالیکه عنصر دگرگونکننده (پرولتاریا) خود در نظام بازنمایی (ایدهئولوژی بورژوایی حاکم) شکل گرفته است؟ نظامی (بورژوایی) که واقعیت را باژگونه نشان میدهد و توهم را به جای آگاهی مینشاند. از همه مهمتر از کجا میشود فهمید که باید به عمر این نظام بورژوایی پایان داد؟ مسالهیی که مارکس در پی حل آن بود در این صورتبندی خلاصه شده بود: «ایدهئولوژی حاکم بر هر جامعه، ایدهئولوژی طبقهی حاکم است». ارنست مندل در نقد نظریهی پاسیفیستی نئومارکسیستها و هربرت مارکوزه - که با استناد به عبارت پیشگفته به انفعال طبقاتی میگراید - و در جریان تبیین فراشد طبقه و تحلیل جریان ایدهئولوژی حاکم و نسبت آن به آگاهی طبقاتی به روند تبدیل کارگران به طبقه اشاره میکند: «بخشهایی از طبقهی کارگر فرزندان نوادهگان و یا نبیرهگان مزدبگیران شهری هستند. برخی دیگر اسلافشان کارگران بخش کشاورزی و دهقانان بیزمین بودند. و دست آخر مابقی بازماندهگان نسل اول و یا دوم خردهبورژواهایی هستند که مالک برخی وسایل تولیدی بودهاند. از سوی دیگر بخشی از طبقهی کارگر در کارخانههای بزرگ مشغول به کارند... بخشهایی از طبقهی کارگر سالهای مدیدی را در شهرهای بزرگ زندهگی کردهاند. مدتهاست که سواد خواندن و نوشتن را فرا گرفتهاند و تجربهی فعالیت متشکل سندیکایی و آموزش سیاسی و فرهنگی را پشت سر دارند. بخش دیگری از کارگران در شهرهای کوچک و روستاها زندهگی میکنند و از تجربهی فعالیت اتحادیهیی بیبهرهاند. بخشهایی از طبقهی کارگر در کشورهای مستقل به دنیا آمدهاند و بخشهایی دیگر در کشورهای مستعمره که سالها برای استقلال جنگیدهاند. اگر به تمام این تفاوتهای تاریخی و ساختاری، تفاوت در قابلیتهای فردی هر مزد بگیر را هم اضافه کنیم – مقصود صرفاً تفاوت در میزان هوش و قدرت تعمیم تجربیات بلافصل نیست، بلکه انرژی، توان، شخصیت، مبارزهجویی و اعتماد به نفس هم مورد نظر است – دیگر فهم این نکته که در انکشاف تاریخی طبقهی کارگر ظهور قشربندیهای مختلف بر حسب میزان آگاهی طبقاتی او اجتنابناپذیری است نباید چندان دشوار باشد. این فراشد تاریخی تبدیل به یک طبقه شدن است که در مقطع زمانی معین میزان آگاهی درون طبقه که همواره متغیر است را باز میتاباند» (E.Mandel,1970.p.13).
چنانکه خواهیم گفت واضح است که مندل – با گرایش مشخص تروتسکیستی – در برداشت خود از جمعبندهای مارکس (خانوادهی مقدس) با بخشهایی از نظریه حزب و سازمانیابی لنین در "چه باید کرد" و مباحث نظری "تاریخ و آگاهی طبقاتی" لوکاچ همراه شده است. اما مارکس در "خانوادهی مقدس" به وضوح حکم دیگری رانده بود: «پرولتاریا مجری حکمیست که مالکیت خصوصی با ایجاد پرولتاریا بر ضد خود صادر کرده است... مساله این نیست که در لحظهی معین این یا آن پرولتر و یا حتا کل پرولتاریا چه چیزی را هدف خود خود میداند، مساله این است که پرولتاریا چه هست و بر اساس هستی خویش از نظر تاریخ چه کاری را ناچار است انجام دهد».
مارکس به درستی معتقد بود آگاهی طبقاتی در گذار شکلبندی تدریجی هر طبقه از آنتیتز جامعه پیشین به سنتز جامعهی تحقق یافته، صورت میبندد. هستی از نظر مارکس قالب دیالکتیک است. (هگل دیالکتیک را ظرف هستی میدانست) از نظر مارکس هستی و دیالکتیک تعینی واحد را میسازند و هرگونه فلسفهی هستی فقط با مصداق آن و به طور مشخص طبقه تعریف میشود.
(در افزوده: این تعبیر لوکاچ از مارکسیسم که "طبقات اجتماعی یگانه فاعلهای تاریخ هستند" (تاریخ و آگاهی طبقاتی، ترجمهی پوینده، ص: 22) درک درستی است. در مقابل چنین درکی از نقش تغییردهندهی طبقه؛ همان قدر اهمیت دادن به نقش فرد و محفل - از هگل و پلخانف تا سارتر - و آویختن به من ناکرانمند فیخته یا همان تعبیر "من استعلایی" و بینشهای پوزیتیویستی دکارتی و فاعل فردی و غیره، بیربط است).
به نظر مارکس (خانوادهی مقدس ) "هدف و کنش تاریخی پرولتاریا آشکارا و به گونهیی برگشتناپذیر، در شرایط زندهگیاش پنهان شده است. همان طور که در کل سازمانیابی جامعهی بورژوایی امروز نهفته است. اینجا نیازی نیست توضیح دهیم که بخش بزرگی از پرولتاریای انگلیسی و فرانسوی هم اکنون از وظیفهی تاریخی خویش آگاه شدهاند و پیگیرانه میکوشند تا این آگاهی را به سوی روشنی تام پیش ببرند." در واقع اشارهی ارنست مندل به تفاوتهای مکانی و زمانی طبقهی کارگر در ارزیابی میزان آگاهی طبقاتی با اشاره به همین نظر مارکس آببندی شده است. جهان نگری مارکس بر اساس فهم تمامیت مشخص هستی پرولتاریا شکل بسته است. مارکس به جای طرح ضرورت آگاهسازی یک به یک کارگران و سنجش بیهودهی اندازهی سواد، دانایی و آموزش مدرسهیی یا دانشگاهی ایشان (یعنی یکی از قطب نماهای اصلی لوکاچ و مندل) به مولفهی بسیار مهم موقعیت هستی شناسانهی خود طبقه اشاره میکند. آگاهی کارگران ارتباطی با میزان دانش فلسفی آنان و مطالعه و نقد فلان متن سیاسی اقتصادی ندارد. برخلاف منطق حاکم بر انترناسیونال دوم (پوزیتیویسم)، مارکس به شیوهیی هوشمندانه معتقد بود که پرولتاریا به نظام جامعهی طبقاتی خاتمه خواهد داد. در چنین متنی آگاهی طبقاتی مترداف اطلاع از رسالت تاریخی طبقه است. مارکس در قطع نامهی بینالملل اول دربارهی "کنش سیاسی طبقهی کارگر" - در کنفرانس لندن، سپتامبر1871، متعاقب کمون پاریس – بهوضوح اعلام کرد که از مبارزهی هر روزه و اتحادیهیی کارگران آگاهی آنان دربارهی ضرورت جمع کردن بساط نظام بورژوایی شکل میگیرد. (به مبحث تریدیونیونیسم و نظریهی لنین پیرامون انتقال آگاهی طبقاتی از خارج طبقه "چه باید کرد" برخواهم گشت). مارکس در قطعنامهی پیشگفته نوشت: «وحدت نیروهای طبقهی کارگر که اکنون ناشی از مبارزهی اقتصادی آنان است باید در عین حال همچون اهرمی در پیکار این طبقه علیه نیروهای سیاسی زمیندار و سرمایهداران به کار گرفته شود. در وضعیت مبارزاتی طبقهی کارگر جنبش اقتصادی و کنش سیاسی این طبقه به طور جدایی ناپذیری با یکدیگر متحد هستند».
به نظر مندل – که تا حدودی بیانگر همین نظریه مارکس است – «پرولتاریا در روند خودآگاهی در جامعه به کنش میپردازد. به بیانی دیگر در پیکار با سرمایه است که به جایگاه و نقش خویش در جامعهی سرمایهداری پیمیبرد و به آگاهی طبقاتی دست مییابد. اما آگاهی که به واقع به مثابهی سوژه است به هیچ وجه ثابت و پایدار نبوده و بر طبق یک سلسله قوانین ثابت و مکانیکی شکل نمیگیرد، بلکه فرایندی دیالکتیکی است. رهایی پرولتاریا پیکاری است در قالب وحدت دیالکتیکی نظریه و عمل. اما در این وحدت عنصر آگاهی را نباید به صورت نظریهی "ناب" متصور شد. چرا که آن بخش از آگاهی "نظری نهفته و نامریی" تنها توسط کنش در واقعیت خارج از نظریه است که میتواند به این آگاهی به نقد موجود افزوده شود و موجب ارتقای آن گردد». (Ibid.p.12) [به این بحث باز خواهم گشت]
"تزهایی دربارهی فوئر باخ" از یک منظر ناظر بر نقد شفاف مارکس به ماتریالیسم مشاهدهگر و عبور قاطع از جهاننگری ذهنی و تفسیری فیلسوفان ایدهآلیست است. در این تزها مارکس اساسیترین خصوصیت فلسفهی "عمل" خود را نشان داد و به وضوح مفهوم عمل را مبتنی بر وحدت بشر و طبیعت، و وحدت عین و ذهن تعریف کرد.
مارکس در تز دوم نوشت: «این مساله که آیا اندیشهی بشری دارای حقیقتی عینی هست یا نه مسالهیی نظری نبوده بلکه مسالهیی عملیست. در پراتیک است که انسان باید حقیقت یعنی واقعیت و توان اندیشهاش را، اینجا و اکنون اثبات کند. مناقشه دربارهی واقعیتیابی اندیشهیی جدا از پراتیک صرفاً مسالهیی اسکولاستیک است».
از نظر مارکس منازعهیی که آیدهآلیستها پیرامون تقدم ذهن بر عین یا ترجیح تئوری بر پراتیک راه اندخته بودند کاملاً منسوخ شده بود. دعوا در این خصوص که "حقیقت" وجود دارد یا خیر ضرورتاً باید از طریق عمل مرتفع شود. حقیقت همان قدر که مقولهیی مطلق نیست، پدیدهیی نسبیست و درک آن نه بر اساس تجربه و نه بر مبنای ضرورت بلکه بر پایهی پراتیک انسان قابل تبیین است. به عبارت دیگر نقدی که مارکس بر فلسفهی ایدهآلیستی آلمان (هگل و پیش از وی کانت و...) طراحی کرد مبتنی بر این نگرهی مادی و واقعی بود که عمل انسانی با هدف تغییر طبیعت و اجتماع پیرامونی شکل بسته است و از هستهی اصلی در شناخت جامعه و هستی برخوردار است. به نظر مارکس فلسفه هم؛ آگاهی زیربنایی نظری و ابزار این عمل را بنیاد میگذارد. در واقع فلسفهی عمل مارکس پیوند بین فلسفه به شکل اعم را با واقعیت موجود توضیح میدهد. نکته بسیار مهم و حیاتی در نظریهی علمی مارکس این است که به درست معتقد بود که فقط طبقهی کارگر قادر به تحقق تئوری "تغییر" است. تئوری تغییر نیز چیزی جز تغییر جامعهی بورژوایی به جامعهی سوسیالیستی از طریق لغو مالکیت خصوصی بر وسایل تولید و استقرار مالکیت اجتماعی نیست. مارکس در تمام این مدت (1843) هر دو جناح هگلیهای جوان آلمان را که با تکیه بر لیبرالیسم از یک طرف تئوری و فلسفه را کنار نهاده و در "حزب سیاسی عملگرا" جمع شده بودند، و از طرف دیگر "حزب سیاسی تئوریک" ساخته بودند، نقد میکرد. به نظر مارکس: «سلاح نقد هرگز جایگزین نقد سلاحها نمیشود... و تئوری نیز زمانی به یک نیروی مادی مبدل میگردد که تودههای مردم را جلب کرده باشد... زمانیکه رادیکال و انقلابی شده باشد». (نقد فلسفهی حق هگل ، ص 137)
به نظر مارکس تئوری زمانی وارد صحنهی عمل میشود که پاسخگوی نیازهای واقعی انسان و جامعه باشد. به عبارت دیگر تئوری به خودی خود غیر عملیست و کارایی آن مشروط به وجود نقد رادیکال منطبق با نیازهای مردم است و از آنجا که تحقق این نیازها صرفاً با رهایی کامل مردم امکان پذیر است پس ضرورت انتقال تئوری به عمل فقط شکلگیری یک انقلاب اجتماعی است. اهمیت مرکزی بحث مارکس این است که در گرانیگاه، ستون فقرات و ثقل اصلی این انقلاب؛ طبقهی کارگر را یافته است. به نظر مارکس پرولتاریا به عنوان تنها طبقهی متشکل تحت ستم – که آزادیاش پیش شرط آزادی کل بشر است – از این رسالت تاریخی منحصر برخوردار است که با نفی خود به مثابهی یک طبقه کل نظام طبقاتی را نیز نابود کند و در همین راستا پرولتاریا به رهایی کامل خود دست نمییابد، مگر اینکه تئوری را به عمل تبدیل کند. به نظر مارکس تئوری به خودی خود به رهایی پرولتاریا منجر نمیشود. کما اینکه وجود اجتماعی تئوری نیز به خودی خود به آزادی طبقهی کارگر نمیانجامد. مارکس به درست معتقد بود که طبقهی کارگر ابتدا باید به موقعیت اجتماعی خود آگاه گردد و نیازهای رادیکال خود را بشناسد و سپس ضرورت پیریزی زمینههای مادی برای رهایی خود را درک و در ارتباط با آن عمل انقلابی را سازمان دهد.
به عبارت دیگر از نظر مارکس آگاهی پرولتاریا فلسفه یا جهانبینی طبقهی اوست و پرولتاریا و فلسفه یک واحد غیر قابل تفکیک را تشکیل میدهند: «همان طور که فلسفه سلاحهای مادی خود را در پرولتاریا جستوجو میکند، پرولتاریا نیز سلاحهای معنوی خود را در فلسفه مییابد» (نقد فلسفهی حق هگل، ص:142).
به نظر میرسد سه اثر "ایدهئولوژی آلمانی"، "تزهای فوئر باخ" و "فقر فلسفه" در برگیرندهی چارچوب و متدولوژی آگاهی طبقاتی از نظر مارکس باشند. ایدهئولوژی آلمانی مهمترین نقطهی عطف در سیر تطور سوسیالیسم به علم است. در این اثر مارکس در برابر هگلیهای جوان که نقد و ایده را موتور تکامل تاریخی بشری میپنداشتند به صراحت اعلام کرد که «توضیح اساس و پایهی عقاید از طریق پراتیک مادیست و نه توضیح عمل توسط ایده» (ایدهئولوژی آلمانی؛ 1965 ص:50، چاپ لندن). در این اثر مهم مارکس ضمن جدا شدن ریشهیی از ایدهالیسم هگل و ماتریالیسم نظارهگر فوئر باخ؛ به تحلیل نقش تولید در تاریخ و زندهگی اجتماعی انسانها رسید: «همان طور که محیط و مقتضیات بر شکلگیری و ساختن بشر تاثیر میگذارند، بشر نیز در ساختن محیط و مقتضیات اثر میگذارد... بشر از حیوانات توسط آگاهیاش متمایز میشود... بشر به محض آغاز تولید وسایل معیشت خود، آغاز به متمایز کردن خود از حیوانات کرد... بشر با تولید وسایل معیشت خود به شکل غیر مستقیم در حال تولید زندهگی مادی خود نیز هست...» به این ترتیب مارکس بر نقش تولید به عنوان شرط اساسی تطور و تکون تمام تاریخ اجتماعی انسان تاکید میکند و از همین جا به تحلیل دو مقولهی پیوستهی ماتریالیسم تاریخی یعنی "نیروهای تولید" و "مناسبات تولید" میپردازد. ارتباط آگاهی طبقاتی با نقش تولید در حیات اجتماعی طبقهی کارگر در همین چارچوب تبیین میشود و به دو مرحلهی کلی و پیوسته تقسیم میگردد:
1. طبقهی در خود. کارگران در این فرمبندی به این حد از آگاهی میرسند که فیالمثل کارمزدی خصلت اساسی نظام تولیدی سرمایهداری است و دستمزدی که به آنان تعلق میگیرد حتا بدون در نظر گرفتن ارزش اضافه، به مراتب کمتر از ارزش نیروی کارشان است. آگاهی نسبت به واقعیت موجود و تلاش برای بهتر کردن آن، کارگران را در تشکلهای سندیکایی و اتحادیهیی گِرد میکند و به یک سلسله مبارزهی دو فاکتو و اکونومیستی وا میدارد. واضح است که هر درجهیی از پیشرفت در این مبارزه و هر میزان از تحقق مطالبات صنفی، به سود کارگران است و آنان را برای دستیابی به وحدت طبقاتی و برداشتن گامهای بعدی یاری میرساند. کسانی این حد از آگاهی را – با اشارهی سطحی به نقد لنین به تریدیونیونیسم در "چه باید کرد" – به سخره گرفتهاند و به بهانهی نفی اکونومیسم و سندیکالیسم به آن ریشخند زدهاند. اگر کارگران در راه دشوار رهایی خود و جامعه بتوانند نخستین گامهایشان را با تحمیل شرایط بهتر محیط کار، تقلیل ساعات کار و دستمزد بیشتر بر کارفرمایان و سرمایهداران بردارند؛ همهی آن نیشخندها، باد هواست. کسان دیگر نیز گفتهاند که چنین مبارزهیی به رونق و شکوفایی تولید و به تبع آن سودآورسازی سرمایه میانجامد. این تفسیر نیز به اندازهی کافی ریشخندآمیز هست، که بینیاز از نقد باشد.
2. طبقه برای خود. این شکل از طبقهی کارگر در مسیر تکوین مبارزهی طبقاتی و به یاری عنصر سازمانیابی و در سیر تطور عمل، تجربه، آگاهی به آن درجه از شعور و آگاهی رسیده است که ضمن دریافت منافع مشترک به هدف واحد در قالب یک طبقه فکر و عمل کند.
وجه تولید و جامعهی سرمایهداری پیشرفته به نحو بارزی میکوشد از طریق اتمیزه کردن کارگران، ضمن ترمیم تضادهای خود – از جمله تلاش برای عبور ازدورهی انباشت پس از بحران – طبقهی کارگر را حداکثر در موقعیت نخست متوقف کند. اما از سوی دیگر گرایش به تمرکز تولید سرمایهداری، - چنانکه انگلس در خصوص توضیح طبقهی کارگر انگلستان گفته: 1845 – لاجرم به ایجاد تمرکز در طبقهی کارگر نیز میتواند بینجامد. در هر دو صورت هستی اجتماعی طبقهیی که در مبارزهی متشکل و سازمان یافته این تضادها شکل بسته است؛ حکم به آگاهی طبقهیی میدهد که رسالت تاریخیاش جمع کردن بساط همین تضادها و بحرانهاست. شناخت تئوریک و ایدهئولوژیک برای ایجاد چنین تغییر بنیادینی نقش اول را ایفا نمیکند.
***
پس از مارکس و انگلس و به موازات شکلبندی جریان سوسیال دموکراسی در آلمان و بلشویسم در روسیه، مولفهی آگاهی طبقاتی به مقولات دیگری گره خورد. ضرورت وجود حزب سیاسی پیشرو متشکل از روشنفکرانِ احتمالاً بورژوایی که به منافع طبقاتی خود پشت پا زده بودند، برای انتقال آگاهی طبقاتی از بیرون به درون طبقه، به یکی از چالشهای اصلی جنبش سوسیالیستی تبدیل شد. اگر زمانی بلانکیسم مدعی بود که بر محور ایجاد چند محفل چندین هزار نفری میتوان به نیابت از طبقهی کارگر، دست به تغییرات اساسی زد، شگفتا که برداشت و تفسیر دلخواه از "چه باید کرد" لنین - در تقابل با رزالوکزامبورگ - بنیاد تغییرات اجتماعی را نه از مسیر حرکت موشکور تاریخ بلکه در چارچوب یک حزب سیاسی تئوریک و میلیتانت محدود کرد و در گزارههای دیگر با پیش کشیدن نقش عنصر پیشتاز، طبقهی کارگر را به حاشیه راند.
از پس سیر سریع حوادث نفسگیر اجتماعی ایران امروز و درگیر و دار گرفتاریهای رو به فزونی؛ اگر فرصتی و نفسی بود این بحث را با همین مقدمه پیخواهیم گرفت.
پینوشتها
1. مقولهی "طبقهی در خود" در مفهوم عینی از طبقه در جامعهشناسی مارکس ریشه دارد. بر طبق این مفهوم طبقات اجتماعی بر اساس موقعیت عینیشان در فراشد تولید و مستقل از سطح آگاهیشان مشخص میشوند. میدانیم که مارکس جوان در مانیفست و دست نوشتههای 1852-1850، مفهوم ذهنی از طبقه را مطرح کرده بود. مطابق این برداشت طبقهی کارگر تنها در جریان مبارزه یعنی بعد از رسیدن به حداقلی از سطح آگاهیهای طبقاتیست که یک طبقه میشود. بوخارین هم در رابطه با یکی از فرمولهای کتاب "فقر فلسفه"، برای مفهوم ذهنی، اصطلاح مقولهی "طبقه برای خود" را در مقابل با تعریف عینی یعنی مفهوم "طبقه برای خود" ابداع میکند. در این رابطه بنگرید به:
Mandel Ernest (1970) The Leninist Theory of organization, International Social Review, vol.31/No.9/ London.
2. در مورد "چیستی هستی" بنگرید به کتاب پر ماجرای:
قراگوزلو. محمد (1387) درآمدی به اگزیستانسیالیسم و حکت متعالیه، دگرباشکشی تاریخی، تهران: قصیدهسرا.
این کتاب در تیرماه 1384 تحویل وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی شد و پس از سه سال سکوت، دهها رفت و برگشت و نامه پراکنی و لابیگری؟! و تضمین کتبی و رسانهیی ناشر و نویسنده مبنی بر درج همزمان پاسخ مراکز معتبر دانشگاهی و حوزوی به مباحث فلسفی مطروحه در ذیل هر صفحه یا ضمیمه، سرانجام چند آب شسته رُفتهتر!! در سال جاری (1388) منتشر شد. تاریخ مقدمه 1382، تاریخ چاپ 1387، تاریخ انتشار 1388!!
3. ایدهئولوژی آلمانی چند بار و از سوی چند مترجم به فارسی ترجمه شده است. نگارنده به دلایلی ترجیح داد به هیچ یک از این برگردانهای مشخص اشاره نکند، چنین است خانوادهی مقدس، و فقر فلسفه و تزهایی درباره فوئر باخ.
4. دربارهی نظر مارکس و... پیرامون جامعهی مدنی، نگارنده در فصل دوم کتاب "فکر دموکراسی سیاسی" (1387، تهران: نگاه) بحث کرده است.